منم بازی

بهار خانوم ازت خیلی ممنونم که منو بازی گرفتی، میدونی کدوم بازی،بازی ترس و آرزو .

میخوام تعدادی ازموارد ترسیدنهامو با آرزوهامو یکی درمیان بنویسم:

دلم میخواد ده یازده ساله بشم اون کت نخودی فروشگاه جنرال مد رو برام بخرند.

هنوزم ازدبیر فقه کلاس اول دبیرستانم که بجرم اینکه سرکلاس گفته بودم اگه خدا هست شما به من نشان بده و بخاطر همین سوال که نتوانسته بود جواب بده من اون سال رفوزه کرد، میترسم.

دلم میخواد میشد سرنوشت رو از سر نوشت.

ازنیش زنبور قرمز هنوزم میترسم.

دلم میخواست تلویزیون اختراع نشده بود تا بزرگترها برای بچه ها امیرارسلان نامدار و گلستان و شاهنامه و ... رو میخوندن وسینما هنر هفتم باقی میموند.

ازاینکه تو قایق وسط دریا گرفتار طوفان بشم میترسم.

دلم میخواد برای همه بچه های دنیا هر روز عید باشه تا لباسهای نو بپوشند.

ازدروغ کوچیک گفتن میترسم.

دلم میخواد زودتر نفت مملکت تموم بشه.

 

  

/ 3 نظر / 10 بازدید
بهار

سلام ممنون البته من جسارت به بازی گرفتن به معنای عامیانه رو نه در خودم می بینم و نه جایز می دونم. من فقط دعوتتون کردم. بااحترام بهار

مسيح علی نژاد

من تازه وبلاگ يک پدر را پيدا کردم و می خواستم سرشار شوم از خوشحالی که که خبر بيماری تاب و قرار می برد از هر آنکه عاشق پدر باشد. خوب باشين تا هميشه.

سیامک قاسمی

دعوتتان کردم تا از تاثیز گذارترین آدمها در زندگیتان بگویید : http://razeno.com/2007/05/post_196.php