یادنامه

ساعت حوالی دو بعدازظهر روز پانزدهم اسفند سال هفتاد و دو و بیست چهارم ماه رمضان بود. توی حیاطادارهواقع در ابتدای خیابان شادمان با یکی ازدوستان گرم صحبت بودیم که صدایتلفن زنگ تلفن را شنیدم که به صدا درآمد. لحظه ای بعد آقای عظیمی (خدابیامرز)منو صدا کرد که آقا از منزل باشما کار دارند. آمدم نزدیک تلفن گوشی را کهبرداشتم صدای فرح بود که می گفت آقای آقائی همسایه آقاجون اینا زنگ زدهو گفته که حال آقاجون به هم خورد، بیایید اینجا. من که شوکه شده بودم نمیدونم ازکسی خداحافظی کردم یا نه. سوار بر ماشین، فوری خودم رو رسوندم خونه. چون فاصلهشادمان تا شهرآرا زیاد نیست، خیلی زود رسیدم. تا در ساختمان را باز کردند دیدمفرح، سیما و سیامک سه تایی به خط ایستادند و چشماشان گریان است. گفتم چی شده؟ کهبلافاصله سیما گفت آقای آقایی زنگ زده و گقته آقاجون فوت کرده. من فقط صورتسیما را در زمان گفتن این جمله یادمه و صحنه بعدی که بیاد دارم آقام بود کهرو به قبله توی پذیرای خونه شون خوابیده بود و ملافه سفیدی روش کشیده بودند.

بله خبر درست بود. من دیگه نه تنها پدر نداشتم بلکه رفیق و رهنمای خودم را هم ازدست داده بودم و او بدون هیچ مقدمه ای راه رفتنی را رفته بود.

چیزی که ظرف این سیزده سال نتوانسته ام بفهمم اینکه آنروز کذایی من فاصله ی  شهرآرا تا میدان محسنی تا  طبقه چهارم خونه آقام اینها رو چطور رفتم.

امروز که برای سیزدهمین بار، به مناسبت سالگرد ازدست دادنش، رفته بودم سرمزارش، تمام وقایع آن ایام درست مثل یک فیلم سینمایی برام به نمایش در اومد. ازصدای زنگ توی اداره تا مراسم خواندن تلقین توسط مداح مراسم تدفین.

 

 

/ 4 نظر / 13 بازدید
BA}{AR

خدا رحمتشان کند.

مريم

سلام . خدا همه رفتگان و بیامرزه . ماروهم بيامرزه . يتيمی خيلی سخته . ببخشيد بيشتر از اين نمويتونم بگم

حسین خسروآبادی

اين غم بزرگ رو بهتون تسليت عرض ميکنم. خدایا او را مورد مرحمت خویش فرما.