خروسک
     
 

 

عروسي بابام

 
جمعه ٢۸ مهر ،۱۳۸٥

یادمه فصل تابستون بود که خونه ما شلوغ پلوغ شده بود.  فامیلی که معمولا سالی چند بار بیشتر خونه ما نمیآمدن تقریبا چند روزی بود که همش خونه ما بودن و صحبت خرید عروسی و دوختن لباس بود که توی این برو بیاها هم نیره، نوه عموی بی بی خانم که میگفتن خیاط قابلیه، با پارچه شطرنجی سیاه و سفیدی که نمیدوم کی خریده بود برای من یک دست لباس دوخت بود.

  یادمه خیلی خوشحال بودم چون پاچه های شلوارش بالای زانو پف میکرد دلم میخواست هرچه زودترعروسی بابام بشه تا اجازه پوشیدنش را بدهند آخه نیره موقع ای که داشت میدوخت  گفته بود این لباسی است که من باید شب عروسی بابام بپوشم.

 

یک روز عصر مثل اینکه سه چهار روز به عروسی مونده بود که بابام منو سوار دوچرخه اش کرد و برد یک جفت  كفش تابستونی برام خرید که در شب عروسیش جلوی فامیل آبروداری شده باشه.

یادم نمیره روز بعدش که بدون اجازه کفش ها رو پام کردم. رفتم تو کوچه  نشون هم بازی هام بدم که هنوز نمیدونم چطور شد از پام در آوردم  و کفش ها گم شد که خبرش بعد از ظهر همان روز توسط بی بی خانم باطلاع بابام رسید که خسرو کفش نو را گم کرده جای دوستان خالی... . و خودش رفت و یک جفت کفش دیگه برام خرید.

روز قبل عروسی که من با عمه خانم و بی بی خانم رفتیم خونه مادر مرضی خانم که چیزی ببریم، دیدم بابام خودش داره همه درخت ها رو باچراغ های رنگی چراغونی میکنه، اون همه جارا چراغونی کرده بود، حتی دیوارها رو. جواد آقا، دوست بابا، هم بایک نفر داشت روی حوض ِ خونه، که به نظر من خیلی هم بزرگ بود، تخته می گذاشت و روی اونهم فرش پهن می کرد.  ما برگشتیم خونمون بابام با ما نیامد گفت من اینجا کار دارم.

 حرف هایی که موقع برگشتن بین عمه خانم و بی بی خانم رد و بدل شد رو نمیتوانم بنویسم، چون میدونم باعث همون جنگی می شه که در مراسم خواستگاری نوشتم.

 روز عروسی یادم نیست چطورشد، فقط یادمه دم غروب بود یک هو خودمو توی همون حیاطی که بابام دیروز داشت چراغونی میکرد دیدم. یعنی حیاط خونه مادر مرضی خانم بود. دور تا دورش رو صندلی چیده بودند. اون بالا دو تا صندلی با همه فرق داشت بود که چراغ های بالاش هم قشنگتربود. من رفتم روی یکی از آنها نشستم کم کم همه صندلی ها پرشده بود که آمدن منو از روی صندلی خوشگله بلند کنند که با مقاومت من که با جیغ و داد و فریاد همراه بود مواجه شدند که در نهایت با وساطت همان نیره نوه عموی بی بی خانم و  بلند کردن  من، بعد از مدت کوتاهی بابام و مرضی خانم که لباس ها شون عوض شده بود، روي اون صندلي ها نشستند.

 بدین ترتیب که لباس مرضی خانم سفید بودکه از همان موقع فهمیدم لباس عروسیه و بابام هم لباسی پوشیده بودکه تا اون روز من تنش ندیده بودم .

  راستی یادم رفت بنویسم اون بالای حوض که حالا روش پوشونده شده بود چند نفر مطرب مشغول زدن سازهای خودشون بودند و خانمی که من نمی شناختمش داشت میرقصید و تا بابام و مرضی خانم آمدن آهنگشون قطع کردن ای یارمبارک بادا رو زدن که همه هم باهاشون دست میزدن من که تو بغل خانم های فامیل که همه لباس ها شون خوشگل تر شده بودن وهمه بوهای خوب میدادن جابجا میشدم و تا میگذاشتنم زمین جیغ من درمیآمد، آخه از توبغل اون ها بهتر میشد خانم رقاصه که هی میرفت از بابام و دیگران پول میگرفت رو دید.

 
  لینک دائم






وبلاگ فارسی

feed