خروسک
     
 

 

خواستگاری

 
یکشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٥

سلام ...

نمیدونم چطور شده چند روزیه یاد مراسم عروسی بابام افتادم ، از حرفهای قبل از خواستگاری ِعمه عذرا با خاله فاطی گرفته تا روزی که بی بی خانم بقچه لباسمو ورداشت و گفت : دیگه باید ببرمت خونه بابات با اونا زندگی کنی .

میخوام ببینم اصلا صلاح هست این  چیزها رابنویسم یانه؟ البته اگر بنویسم واسه دل خودم خواهد بود.

خونه عمه عذرا و خاله فاطی تو یکی ازمحله های قدیمی تهران روبروی هم بود. گویا روزی بابام، که زن اولش یعنی مادر من در اثر بيماري زردي يرقان از دنيا رفته بود، برای دیدن آبجیش میاد اونجا. مرضیه خانم رو،  که اون هم آمده بوده خونه خواهرش، می بینه و بعداز رایزنی های فراوان عمه و خاله قرار ميشه بریم خواستگاری. اینکه میگم بریم واسه اینه که من رو هم  میخواستند با خودشون ببرن تا از اول بگویند كه حسن (بابام) بچه هم داره.

چند روز بعد بود که یک روز بابام زودتر از روزای دیگه آمد خونه.  خیلی زود بی بی خانم چادر چاقچور کرد و لباس مهمونی منو هم تنم کردند و به اتفاق عمه خانم که نقش فرمانده گروه را داشت با دو کورس اتوبوس سواري چهار راه آبسردار پياده شديم و بعد از مقداري پياده روي تو محله بازارچه سقاباشي رسيديم به يك خونه بزرگ، كه يك حوض بزرگ وسط حياطش بود درختهاي بلند كاج داشت و دور تا دور حياط هم اتاق بود. با رسيدن ما و با تعارف زياد رفتيم تو يكي از اتاق ها. از وضعش معلوم بود اتاق مهمون خونه است .بعد از تعارف، جابجا شدن درمبل هاي قرمزرنگ اطاق.

مثل خواستگاری های امروزی حدود یک سا عت اول مجلس ازهر دری حرف شد الا حرف اصل کاری (باید بگم اون سال سال بعد از بیست هشت مرداد بود که هنوز حرف دکتر مصدق و آیت ...کاشانی و دکتر فاطمی و ... نقل هر مجلسی بود). وسطِ صحبت درباره‌ی دادگاه دکتر فاطمی که میخواهند اعدامش کنند بود که با یک سلام دخترانه،  مرضیه خانم، که چادر مغز پسته ای رنگش رو که عکس های پروانه های جور واجور داشت به دندان گرفته  بود با یک سینی چائی  وارد اطاق شد. انگار همین دیروز بود. استکان ها کمر باریک  بودن، لب طلائی و نعلبکی ها هم قرمز و عکس شاه قاجار درآن خود نمائی میکرد.

 با آمدن مرضیه خانم تمام حرف های قبلی آقایان مجلس نیمه کاره قطع شد و حرف اصلی شروع شد که عمه خانم سخن ران گروه مهمان، فرمودن آمدیم كه شما حسن ما را به غلامی  قبول کنید و خاله فاطی سخنران میزبان، فرمودن مرضی (مخفف مرضیه) کنیز شماست. خلاصه بعد از مدتی مذاکره با مهریه ای برابر یک جلدکلام ا... و یک دست آینه و شمعدان و دو هزار و پانصد تومن وجه رایج و قرار و مدار خرید و جشن عروسی، مراسم خواستگاری به خیر و خوشی با گفتن مبارک باشه، الهی به پای هم پیرشن و لی لی کردن به پایان رسید. )یاد اون قرآن به خیر! قرآنِ جمع جور ِ خوش خطی بود. روکش پارچه اي سبزی داشت. چندبار من زنگ قرآن بردمش مدرسه)

لازم به ذکر است بدلیل اینکه بابام برای اولین بار نبود که میخواست داماد بشه گروه مهمان خیلی کوتاه آمدن چون به گفته ... خونواده مرضیه خانم خیلی دست بالا گرفته بودن.

(خوب بگذریم چون اگر ریز تر شوم ممکن است بعد گذشت بیش از  پنجاه و چند سال از آنروز نوشته هایم باعث جنگهای قبیله ای که کمتر از جنگ های صلیبی نیست بشه. آخه بلطف خداوند این سعادت را داریم که عروس خانم و سخن گویان و تنی چند از حاضرین ِآن روز را،  در صحت سلامت زیارت کنیم).

راستی این را هم بگویم همه حضار محبت خاصی به من داشتن.  یواشکی در گوش هم که من متوجه نشوم نجوا میکردن که حیونکی یا طفلکی (من طفلکی رو  قبول دارم، نه حیونکی شو) مادر مرده است مرضی باید براش مادری کنه .

آیا به نظر شما کرد ...؟                                           

 
  لینک دائم






وبلاگ فارسی

feed