خروسک
     
 

 

تسلیم

 
جمعه ٢٩ تیر ،۱۳۸٦

 

سلام

تازه دارم متوجه میشم چرا میگویند پدر و مادرها از همه چیز زندگی شان برای بچه هاشان میگذرند ،باتوجه باینکه خودم بچه هایی دارم که بلطف خدا دیگه بچه نیستن و بنظر میرسه که دیگه کامل شدند و تابحال موردی پیش نیامده که لازم باشه من بخاطر بقاء آنها از چیزی بگذرم . ولی بخاطر بچه سیزده ساله ام که بسختی رشد کرده و امیدوارم سالیان سال زنده و سرپا باشه مجبورم کردن که از حرفم که نظر خیلی از دست اندر کاران کاملا درست بود و میتوانست قانونی هم باشه (اگر قانون درست تفسیر بشه) بگذرم و سر تعظیم فرود بیاورم، تا بتوانم به جوانی از جوانان شاغل در محیط این بچه سیزده ساله ام که صبح زود خودش را بمن رسانده بود تا سئوال کند آقا  اینقدر من امنیت شغلی دارم که بتوانم زندگی نویی راشروع کنم (ازدواج کنم) ، بتوانم بگویم اول توکل بخدا داشته باش و دوم من سعی میکنم این شرکت را سرپا نگهدارم و تا زندگی کنیم .
من مجبور بکاری شدم که درتمام عمر فکر نمیکردم انجام بدهم یعنی بگویم تسلیمم و بخواست صاحب منصبان گردن نهم .

امیدوارم آنقدر زنده باشم تابتوانم خاطرات اینروزهای را بدون پرده بنویسم.   

 
  لینک دائم






وبلاگ فارسی

feed