خروسک
     
 

 

منم بازی

 
یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦

بهار خانوم ازت خیلی ممنونم که منو بازی گرفتی، میدونی کدوم بازی،بازی ترس و آرزو .

میخوام تعدادی ازموارد ترسیدنهامو با آرزوهامو یکی درمیان بنویسم:

دلم میخواد ده یازده ساله بشم اون کت نخودی فروشگاه جنرال مد رو برام بخرند.

هنوزم ازدبیر فقه کلاس اول دبیرستانم که بجرم اینکه سرکلاس گفته بودم اگه خدا هست شما به من نشان بده و بخاطر همین سوال که نتوانسته بود جواب بده من اون سال رفوزه کرد، میترسم.

دلم میخواد میشد سرنوشت رو از سر نوشت.

ازنیش زنبور قرمز هنوزم میترسم.

دلم میخواست تلویزیون اختراع نشده بود تا بزرگترها برای بچه ها امیرارسلان نامدار و گلستان و شاهنامه و ... رو میخوندن وسینما هنر هفتم باقی میموند.

ازاینکه تو قایق وسط دریا گرفتار طوفان بشم میترسم.

دلم میخواد برای همه بچه های دنیا هر روز عید باشه تا لباسهای نو بپوشند.

ازدروغ کوچیک گفتن میترسم.

دلم میخواد زودتر نفت مملکت تموم بشه.

 

  

 
  لینک دائم






وبلاگ فارسی

feed