خروسک
     
 

 

بستری

 
جمعه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦

بعد از چهل و چهارسال که بعلت عواقب یک مسمومیت کارم به بستری شدن در بیمارستان کشید، یاد غروب روز دهم فروردین سال چهل و دو افتادم ، عصر جمعه بود که دم در خونمون مشغول تمیز کردن ماشین آقام بودم که یک دردی در قسمت سمت راست پائین شکمم حس کردم بعد از اتمام کار آمدم خونه و موضوع را به آقام گفتم و قرار شد خودم برم بهداری اداره پیش دکتر حمیدیه ببینه چیه. اون شب تا صبح درد بود و بدنم هم داغ شده بود، صبح روز یازدهم جزء اولین کسانی بودم که در بهداری منتظر آمدن آقای دکتر بودند و  ساعت حدود نه بود که آقای دکتر خدابیآمرز (آخه چند سالی است که فوت کرده) با آن عینک پنسی اش وارد شدند. یک راست رفت تو اتاق مخصوص معاینه بعد از چند نفر که بعضی هاشون را هم میشناحتم چون یا همکار آقام بودن یا همکار آقا جون بزرگ یا عموم آخه اونها توی یک اداره بودن البته هر کدام در یک قسمت، خلاصه موقع ای که من وارد اتاق مربوطه شدم آقای دکتر از بالای عینکش نگاهی به من کرد ضمن دادن جواب سلام با لهجه ترکی پرسید . . . .کوچولو چت شده؟ حتما در ایام عید آجیل زیاد خوردی دل درد گرفتی، من که هنوز تو فکر این بودم اسم من رو دکتر از کجا بلده که با اشاره به من گفت روی تخت بخواب وخودش هم آمد وشروع کرد با شکم من کل کشتی گرفتن که چیزی نمانده بود که داد من به آسمان برسد و در هنگامی که میرفت پشت میزش بنشینه گفت آپاندیسیته باید زود عمل بشه مینویسم برو بیمارستان . . . بخواب بعد از ظهر میام عملت میکنم هنوز داشتم لهجه ترکی دکتر رو را برای خودم ترجمه میکردم که یک برگه داد دستم گفت آدرس بیمارستان از خانم منشی بگیر، خدادبیامرز اصلا اجازه نداد من یک کلمه حرف بزنم ،خلاصه بعداز گرفتن آدرس خودمو رسوندم به بیمارستان در اونجا بعد از دیدن نامه آقای دکتر گفتن باید فورا برای عمل آماده شی و پدرتان باید بیایند و رضایت بدهند گفتم من چه جوری میتونم به بابام خبر بدم خودتون به ادارش تلفن کنید تا بیآیند. چند دقیقه ای گذشت تا منو به اتاق درطبقه چهارم بردن که چند تخت خواب توش بود و روی هر کدام یکی خوابیده بود اونجا بود که لباسهامو عوض کردن ویک لباس سبز رنگ بلند که تا اونموقع جائی ندیده بودم تنم کردن و همراه خانمی که اوهم لباسش سبز بود رفتیم طبقه دوم که گفته بودن اتاق عمل اونجا است، تو اتاق عمل تقریبا رنگ همه چیز سبز رنگ بود خانمه منو روی تخت باریکی که لوستر گردبزرگی که چند تا لامپ داشت بالای آن آویزان بود خواباند خودش رفت منم شروع کردم به تماشای دیدنیهای اتاق. یک ساعتی گذشت که حوصلم حسابی سر رفته بود که همان خانمه آمد و گفت بابات هنوز نیامده اگر تاچند دقیقه دیگه نیاد خودت باید امضاء بدی من که خسته شده بودم و ازطرفی با دادن امضاء فکر میکردم بزرگ شدم گفتم باشه مگه چیه امضاء میدم، خانمه رفت کاغذ قلم بیاره که بلافاصله برگشت گفت نمیخواد بابات آمد و امضاء داده هنوز حرفش تموم نشده بود که دو سه تا خانم و آقا آمدن تو اتاق و هر کدام مشغول کاری که متوجه نشدم چیه شدن یکی خانم های تازه وارد بعد ازمدت کوتاهی با یک سرنگ آمد طرف من شروع به سوالات کلیشه ای که چند سالته کلاس چندی را پرسید بعد از جواب دادن من گفت من بهت این آمپول میزنم بعد بشمار که چراغ بالا سرت چندتا لامپ داره، آمپول که زد من فقط چهار یا پنج لامپ را توانستم بشمارم که دیگه چیزی یادم نیست چشم که باز کردم دیدم تو همون اتاق بالای هستم و آقام و عموم ویکنفردیگه دست پای منوگرفتن و دوباره خوابم برد دفعه بعد که بیدار شدم دیدم همه جا ساکته وچراغ اتاق هم خاموشه وعموم سرش گذاشته روی زانوی من خوابه! اون شب برام یه شب فراموش نشدنیه چون خیلی دلم میخواست که پاهامو جمع کنم ولی هر بار عمو ازخواب بیدار میشد و نمیگذاشت.

 

 
  لینک دائم






وبلاگ فارسی

feed