خروسک
     
 

 

خبر فوت

 
جمعه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٦

دیشب ساعت از نه و نیم گذشته بود که زنگ تلفن بصدا در آمد و خبر فوت یکی از دوستان صمیمی را در سه ،چهار روز گذشته داد، دوستی که خاطرات چهل چندساله ای را با هاش دارم درست از ماههای اول اشتغالم با حمید که همکاربود آشنا شدم،در اولین ماموریت با هم اطاق بودیم  در ماموریتها خیلی از شهرها رو باهم دیدیم و کارهای خوب بد زیادی باهم کردیم خلاصه سالهای متمادی یار غار هم بودیم تا اینکه سالهای اخیر بواسطه درگیری های کاری کمتر هم دیگر را می دیدم ولی دورادور خبر از هم داشتیم.

خبر مرگش کلی دگرگونم کرد طوری که تا صبح خواب درستی نکردم همش خاطراتی که با او داشتم مثل پرده سینما از جلو چشمانم میگذشت، صبح که صبح جمعه بود و طبق برنامه رفتیم بهشت زهرا اونجا از اطلاعات میخواستم سراغ مزار حمید را بگیرم که بدلیل نیامدن مسئول مربوطه موفق نشدم ، فکر و خاطرات اون یک لحظه منو تنها نمی گذاشت تا رسیدیم خونه تلفنی آدرس قبرش از اطلاعات بهشت زهرا خواستم که گفتن ظرف یکسال اخیر مرده ای بنام دوردیان در بهشت زهرا دفن نشده کمی آرام شدم، ولی جرات نداشتم زنگ بزنم خونشون چون خیلی میترسیدم آرامشی که بعد از صحبت با مسئول اطلاعات بهشت زهرا پیدا کرده بودم از بین بر، خلاصه بعد از کلنجار زیاد ساعت یازده زنگ زدم زمانی که تلفن زنگ میخورد ضربان قلبم داشت منو دیوانه میکرد که بعد از سه چهار بار زنگ خوردن گوشی برداشته شد، فکر میکنید کی گوشی را برداشت. خود حمید بود که داشت با من حرف میزد آره خود حمید بود.که باهم قرار ملاقات گذاشتیم .   

 
  لینک دائم






وبلاگ فارسی

feed