خروسک
     
 

 

ميترسم

 
چهارشنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٥

سلام به همه دوستان

باتمام تلاشی که میکنم نمیدونم که چرا مدتی است که از آینده میترسم. تو این پنجاه و ... سالی که خودم را می شناسم  این حالت برام پیش نیامده بود.  هر روز منتظر خبر بدی هستم. شاید از من بعید باشه. از منی که سن و سالی ازم گذشته و خاطرات ِ

 قبل از انقلاب و دوره انقلاب و روزهای اول جنگ که مردم جنگ ندیده از ترس هواپیما های عراقی پشت پنجرها پتو  آویزان میکردند تا نور شمع ازخانه بیرون نرود و چراغها جلوی ماشینشان را رنگ آبی میکردند تا نورش از آسمان دیده نشود و تخلیه چند ساعته شهر ایلام ازترس بمباران صدام که در تلویزیون بغداد اولتیماتوم داده بود و دیدن زنی در آن شهر که کلیه لوازم زندگیش که شامل یک زیلو و یک چراغ والور و چند تکه خنزر، پنزر رو با یک فرغون که چرخش کم باد بود داشت به بیرون شهر میبرد و زنان وکودکانی که ازترس موج انفجار راکت های عراقی در داخل گود کابل کشی دراز کشیده بودند و.... را دیدم؛ ولی چکار کنم میترسم.        

 
  لینک دائم






وبلاگ فارسی

feed