خروسک
     
 

 

کانون گرم خانواده 2

 
پنجشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٥

تا اینکه تابستان گذشته شعله خانم بعد چندین سال به اتفاق سولماز و دو کودک که می گفت پدر و مادرشان را در یک تصادف از دست دادن و دولت ایتالیا سرپرستی آنها را به او داده اند وارد شدند و بعد چند روز به مناسبت تولد یکی ار آن دو کودک شعله تمام رفقا را دعوت کرد.

شب خوبی بود. همه بچه های چهل و چند سال پیش به اتفاق عهد و عیال دور هم بودیم. عکسهای یادگاری خوبی گرفته شد. این را هم بنویسم اون شب آخرین شبی بود که احمد دربین ما بود که با مردنش شوک غیر منتظره ای به ما وارد کرد.

چیزی که برای من غیرقابل قبول بود رابطه سولماز و پدرش بود که انگار کاملا باهم بیگانه اند. رابطه دختر مرتضی با پدرش یا دخترهای غلام و باباشون و... اصلا بارفتار این پدر و دختر متفاوت بود.  شاید طبیعی باشه دختری که چندین سال دور از پدر و با فرهنگ بیگانه بزرگ شده باشه نباید غیر از این توقع داشت.    

چند روز بعد از آن شب بود که با خبر شدیم بین دوست ما و شعله مجادله شدیدی در گرفته است که گویا شعله اعلام کرده بود چون خونه مال من است می خواهم بفروشمش یا بدم اقوامم از آن استفاده کنند و تو باید فکری به حال خودت بکنی و بلافاصله یکی ازبستگانش که یک زن و شوهر جوان با یک بچه بودند به خانه دوست ما نقل مکان کردند و جل پلاس دوست ما به داخل یکی از دو اتاق آپارتمان صد متری منتقل شد و یار دبستانی ما دوران زندگی سخت خود را شروع کرد. دیگر درخانه ای که می باید محل آسایش باشد محل رنج وعذابش شد. به طوری که بر اثر فشارهای وارده چند بار به کمک اورژانس تهران و دوست دیگرمان مرتضی کارش به بخش C.C.U  بیمارستان فیروزگر کشید و دنبال دارو رفتنش را هم مرتضی عهددار شد.

چهارشنبه پیش بود که مرتضی خبر از بستری شدن دوست قدیمیان داد. بعدازظهر جمعه تنها زمانی که من وقت آزاد دارم به اتفاق فرح رفتیم دیدن شاهد عقدمان. حسابی دگرگون بود. حسرت  بیمار تخت بغلیش را می خورد که زن ودخترهایش مثل پروانه دور او میگردیدند  و از پدر پیرشان حسابی مراقبت میکردند و نا خود آگاه موجب جمع شدن اشک در چشم دوست ما شده بودند. همان جا بود که یاد آن روز که روی پله نشسته بودیم افتادم و حرفهای آن روز تداعی شد.

 
  لینک دائم






وبلاگ فارسی

feed