خروسک
     
 

 

کانون گرم خانواده 1

 
چهارشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٥

سه تایی روی پله روبروی خونشون نشسته بودیم، چون مادرش اجازه نداده بود از درب خونه دورتر بریم؛ تقربیا همه دوستاش از مادرش حسابی حساب میبردند.

دوازده ساله بودیم . من واحمد (خدابیامرز) تازه بعد از آمدن به مدرسه هنربخش باهاش آشنا شده بودیم پسرخوبی بود از پسوند فامیلیش معلوم بود ترکه .

و متوجه شده بودیم که پدرش سرهنگ ارتشه و هفته ای یک روز بیشتر نمیاید خونه شون، اونم روزهای چهارشنبه و واسه همین خاطر است که مادرش خیلی مواظب یکدونه پسرشه.

با اینکه ما سن و سال کمی داشتیم، از آینده های دورحرف می زدیم. از زمانی که هرکدام دارای زن و بچه می شیم. با زن و بچه مون چگونه رفتار کنیم او از آن زمان می گفت دوستی باید اساس زندگی باشه.

سالها از اون روز گذشت هر کدام به طریقی دوران دبیرستان و خدمت مقدس راگذراندیم.  یادمه تو بچه ها من اولین نفری بودم که تن به ازدواج دادم.  شاهد عقد من و فرح همون دوست آن روز بود که چند ماهی بعد از ازدواج من خبرداد که می خواد ازدواج کنه به اصطلاح منو برای عقد کنانش دعوت کرد.

 چون اون روزا من تهران نبودم شعله را نمی شناختم و فقط با خبر شده بودم که هم کارشه و با شناختی که از دوست دوران بچگی خودم داشتم فکر می کردم انتخاب خوبی باید کرده باشه.

من به خاطر باردار بودن فرح تنها اومدم تهران و به اتفاق زبیا رفتیم به مراسم عقد کنان. یادش به خیر انگار همین دیروزبود. سر  سفر عقد زمانی که عاقد مهریه را اعلام کرد که مهریه شعله خانم یک سکه یک ریالی است مشخص شد که سرهنگ پدر داماد در جریان مقدمات ازدواج نیست که داد و بیدادش درآمد که یعنی چه یک ریالی که نشد مهریه حتما کاسه ای زیر نیم کاسه است و.... که با وساطت دیگر دوستان، بنده خدا کوتاه آمد و به عقد رضایت داد.

یکی دو نوبت که گروه دوستان آمده بودند شمال پیش ما، شعله و همسر عزیزش هم بودند و مشخص بود که به قول دوستان شعله هم تیپ خانم بقیه دوستان نیست و خیلی آلامد تشریف دارند.

با اتفاقاتی که تو مملکت به وجود آمد و گرفتاری های جورواجور بیست چند سالی بود که ازکلیه بچه محلهای دوران کودکی بی خبر بودم تا اینکه سه چهار سال پیش یک روز عصر تلفن محل کار به صدا درآمد. موقعی که گفتم الو متوجه شدم آن طرف تلفن کسی نیست جز بهروز توکلی خلخالی دوست همکلاسی وبچه محل دوران کودکی. بعداز حال احوالپرسی زیاد خبر داد که مدتها است که تنها زندگی می کنه و بعد از انقلاب، شعله و سولماز دخترش رفتند ایتالیا و اونجا زندگی میکنند و اونهم بعداز بازخرید شدن از اداره و با پول بازخریدی بقیه پول آپارتمانی که سندش به نام شعله است رو داده و بواسطه اینکه  یک بار قلبش رو عمل کرده ویک بار هم سکته مغزی کرده و هم چشم راستش دیگر نمیدید ازکار دومش کنار گذاشته شده و با اندک پس اندازی که داره زندگی می کنه.

درانتهای  مکالمه تلفنی قرارشد که دوستان قدیمی رو پیداکنیم و هرچند گاهی دور هم جمع بشیم و فارق از گذشت زمان گل بگیم وگل بشنویم. حدود یکی دوسالی  این دیدارها برقرار بود....

 
  لینک دائم






وبلاگ فارسی

feed