خروسک
     
 

 

چکمه

 
سه‌شنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٥

همه ساله شروع باران های پائیزی با گذشت چهل و چند سال من  رو یاد کلاس سوم دبستان اخوت می اندازه. کلاس دوم در موقع ای که باران می بارید به واسطه اینکه دوست داشتم توی آب هائی که در محوطه مدرسه روی زمین جمع می شد بدوم  کت شلوار من از پشت زانو (تا زانو داخل چکمه بود) تا پس گردنم گل آلوده می شد. روی همین اصل هر روز مورد شماتت مرضی خانم بودم و اقلا هفته ای یکی دو بار هم با چغلی ایشان  مورد محبت پدرانه قرار می گرفتم (جای دوستان خالی بود) .

 جریان ازاین قرار بود که  بعد از تعطیلی چهارم آبان سال 1338  طبق رسم همه ساله بابام برام چکمه تازه ای خرید که  فروشنده در بازار ژاله  میگفت ساخت چک اسلواکی است.

و درست فردای همان روز بود که هنوز  چند ساعتی از پز دادن آن به بچه ها (احمد خدا بیا مرز و غلام و مرتضی و…) نگذشته بود که در موقع برگشتن به خانه هوس کردم بشوتم زیر یک تیکه تخته که از بخت بد سر راهم قرار گرفته بود، غافل از اینکه بک میخ درشت روی آن هنوز مونده بود.

شوتیدن همان و سوراخ شدن جلوی چکمه نو هم همان!

سوراخی به اندازه یک عدس. تازه شانس آورده بودم که پام زخم نشد. دوستان که شما باشید از آن روز به بعد بود که همیشه یک تکه گل جلو چکمه من چسبیده بود و چون من بچه خوبی شده بودم زمانی که بارون می آمد دیگه توی آبهای جمع شده حیاط  مدرسه نمی دویدم و فقط گاهگاهی  که می خواستیم بریم مهمانی،  می بایست دلیلی برای گل روی چکمه می آوردم.

تا زمان خرید کفش عید نوروز که بابام می خواست اونا رو پام کنه موضوع برملا شد.      

 
  لینک دائم






وبلاگ فارسی

feed