خروسک
     
 

 

امام زاده داوود

 
جمعه ۱٢ آبان ،۱۳۸٥

رفتن به زیارت امام زاده داود در دل کوه های شمال تهران تقریبا از واجبات تمام اهالی ساکنین اون سالهای تهران بود، خصوصا خانواده هایی  که خداوند پسر کاکل بسر  نصیبشون نکرده بود.  اون ها بعد از نا امید شدن از دوا دکتر اطبا و خاله  خانبا جیها راهی امامزاده می شدند و در صورت اجابت نذر برای ادای آن سال بعد به اتفاق آقا زاده وگوسفند قربانی بازم راهی آنجا بودند.

آقایون  به خاطر اینکه نام شان از صحنه روزگار محو نشود  و خانومها برای جلو گیری از ورود هوو به حریم خانه شان دست به دامن آن حضرت می شدنند  که گویا زیاد هم نا امید نمیشدند که هنوز هم اثرات آن را می شود دید. شما حتما آقایونی را میشناسید که اسمشان داوود است، و اگر دقت کنید آنها اولاد اول نیستند و قبل از خودشان حتما دو یا سه تا خواهر داشته و یا دارند.

خوب خانواده ما هم از این امر مثتثنی نبود، البته نه برای پسر دار شدن بلکه برای زیارت امامزاده .

سال 1335 بود که تازه شرکت واحد شروع به کار کرد. یک روز که خونه بی بی خانم اینا بودم عمو حسین وصف اتوبوسها رو می کرد که همه ی اونا بنز هستند و برای سوار شدن آنها باید بلیط خرید و از در  عقب باید سوار شد. درهای اتوبوسها خودش باز و بسته می شه و تعدادی از مسافر ها رو به روی همدیگر مینشینند و…..

تا حرف رفتن امامزاده داوود شد، من چون می دونستم برای رفتن تا فرح زاد (که از اون جا باید سوار مال شد و یا پیاده روی رو از آنجا شروع کرد) حتما باید سوار چند تا اتوبوس شد، با گریه و زاری حرف خودم رو  به کرسی نشاندم که مرا هم ببرید. قرار شد فردا پنجشنبه بعد از ناهار حرکت  کنیم. پای اصلی سفرهای زیارتی یعنی آقا جون بزرگ و بی بی  خانم و عمه عذرا شروع به تهیه لوازم سفر کردند.

یادمه اون شب خوابم نمی آمد. همش تو فکر اتوبوسهای جدید بودم که چه جوریه و چه رنگیه، آخه اتوبوس ها ی قدیمی هر کدام یک رنگ و یک مدل بودند.

 بالاخره ساعت حرکت رسید و حرکت کردیم.  از بچه ها،  من و قاسم پسر عمه عذرا بودیم. تا میدان ژاله را با همان اتوبوسهای قدیمی که آهنگ ماشین مش ممدلی رو برایشان ساخته بودند و بلیطش یک ژتون فلزی بود، رفتیم. سر خیابان  خورشید مثل آدمهای دیگه  تو صف وایستادیم (فکر می کنم اولین باری بود که تو صف وایستادم) تا اتوبوس آمد. رنگش کرم بود و سقفش و در هاش و قسمت موتورش سرمه ای بود. با سلام و صلوات، و با شک و تردید، انگار که می خواهیم سوار هواپیماهای توپولوف امروزی بشیم،  سوارشدیم و تا میدان مجسمه (24اسفند یا انقلاب کنونی) رفتیم.  من تمام راه تو فکر کار کردن درهای اتوبوس بودم، وقتی شاگرد راننده تکمه ی آبی را فشار می داد در باز می شد و با فشار دادن تکمه  قرمزه در بسته می شد.

خلاصه بعد از سوار شدن یک اتوبوس قدیمی دیگه رسیدیم به فرح زاد.  بنا به دبستور بی بی خانم قرار شد یک الاغ کرایه کنند،  اثاثیه و من و قاسم را هم سوار کنند. با بقیه که به خاطر صوابش پیاده بودند، راهی شدیم. بعد از گذشتن  از باغات فرح زاد رسیدیم  به  چشمه ی  آب زندگانی که می باید زوار حتما از آب آن بنوشند. بعد از خوردن آب به صورت سرپایی، حرکت دوباره آغاز شد. منزل بعدی یونجه زار بود که برای رفع خستگی و برای شروع راهپیمایی کوهستانی ساعتی درآنجا بودیم، هنوز بوی ماست اون روز را حس می کنم و مزه اش را به یاد دارم.

دیگه آفتاب داشت غروب می کرد که از یونجه زار حرکت کردیم. تو راه صحبت از آمدن سیل در امامزاده داوود بود که همه چیز را برده به جز خود بقعه حضرت را و عجیبیش  این بود که میگفتند همه ی  آبی که وارد حرم شده از سوراخی که  بغل  قبر حضرت ایجاد شده بیرون رفته  و هنوز سوراخه هست. بعد رسیدیم به  روستای کیگا که میگفتند چشم خیلی از اهالی آنجا چپ مانده. می گفتند به واسطه اینکه یکی از اجدادشان که چوپان بوده،  مسیر حرکت حضرت را با چشم به قاتل ایشان نشان داده، چشم اش چپ مانده و بازماندگان او هم تقاص عمل او را باید پس  بدهند.  حسابی شب شده بود که رسیدیم به منطقه نعل شکن، جای خطرناکی بود، خطرناک از این جهت که جاده ی  بالای کوه  خیلی باریک بود به طوری که در بعضی  از نقاط جاده دو تا مال (الاغ یا قاطر) نمیتونستند   از کنار هم رد بشوند. از همه بدتر این بود که الاغ ها  عادت داشتند در دل سیاهی شب  از لب دره راه بروند و چیزی نمانده بود من از ترس زهره ترک شم.

راستی جملاتی که بین ما و کسانی که بر میگشتند رد و بدل می شد جالب بود، ما یعنی بزرگترهامون. بزرگترها به اون ها می گفتند زیارت قبول و اونها جواب میدادند التماس دعا و باز ما می گفتیم محتاج به دعاییم. هنوز درحال ترسیدن  و فکر کردن در باره ی  جملات بودم  که ته دره ی روبه رو، چراغ سبز امام زاده پیدا شد و کاروان ما به دستور آقا جون بزرگ ایستاد، که چیه؟ سلام گاه است و باید سلام بدیم.  من و قاسم از الاغ پیاده شدیم و با دیگران پشت سر آقا جون بزرگ شروع کردیم به خواندن السلام… .  من  بوی جدیدی را حس می کردم، تا سلام تمام شد پرسیدم این بوی چیه؟  که بی بی خانم فرمودند بوی گیاه گزنه است و در باب  آن تا خود امام زاده فرمایش کردند، از جمله درست کردن آش ِآن  که چقدر خاصیت داره و برای کلیه ی  دردهای شکمی دواست.

  

 
  لینک دائم






وبلاگ فارسی

feed