خروسک
     
 

 

شبی که دلم برای بابام سوخت

 
جمعه ٥ آبان ،۱۳۸٥

هنوز بابام ماه گرد عروسیش رانگرفته بود (البته اون موقع ها هنوزرسم نشده بود)که هم زمان شد با تصمیم انقلابی آقاجون بزرگ که بعد از سی و چند سال تصمیم گرفته بود به قول خودش زهر ماری  را کنار بذاره وبه همین خاطر خیلی عصبی بود.  از من که چهار پنج سال بیشتر نداشتم و به قول بزرگترها دیوار راست را بالا میرفتم و از نیلوفر آبی حوض خونه محمد آقای حکمت گرفته تا سگ و گربه های محل از گزند من درامان نبودند وخلاصه روزی نبود که داد بی بی خانم و آقاجون بزرگ را درنیارم، حسابی عصبی تر شده بود.

باتوجه به وضعیت پیش آمده تصویب شد منو ببرند خونه بابام پیش مرضیه خانم یک روز عصر بی بی خانم بقچه لباس منو ورداشت و دستم را گرفت راهی خونه بابام اینا شدیم.

یادم نمیره اولین بار بود میرفتم اونجا.  فاصله زیاد نبود پیاده رفتیم وقتی رسیدیم متوجه شدم خونه شون توی حیاط خاله فاطی روبروی خونه عمه خانمه.  یک اطاق دارن که از توی حیاط پله می خوره میره بالا.

 مرضیه خانم تازه عروس مثل مهمون ها از من و بی بی خانم پذیرائی کرد البته بعد از باخبر شدن از مصوبه خونه آقاجون بزرگ کلی دلخورشد و این موضوع از قیافه اش کاملا معلوم بود ولی چاره ای نداشت، از روز خواستگاری اعلام شده بود ولی مثل اینکه ایشان فراموش کرده بودند.

بعداز رفتن بی بی خانم قید و شرط های ایشان شروع شد. بابام مثل کسی که گناه کبیره مرتکب شده و جلوی حاکم شرع ایستاده فقط گوش می کرد (آخه گناهش این بود که قبلا زن داشته و اون مرده). یکی از شروط این بود،‌حمام و نظافت منو بابام باید انجام بده.

دو سه روزی از آمدن من به خانه بابام نگذشته بود که دچار بیماری ای  شدم که مرتب باید شسته می شدم. نصفه های شب بود. بابام منو بغل کرد ببرد نظافت کنه.  اونجا بود که دلم براش سوخت.  آخه شنیده بودم مادر منو بدون اینکه خودش بخواد، برای اینکه سربراه بشه واسش گرفته بودند! 

 

 
  لینک دائم






وبلاگ فارسی

feed