خروسک
     
 

 

خاطره دوست عزيز

 
چهارشنبه ۳ آبان ،۱۳۸٥

بهروز: بعد از پونزده سال با مرتضی رفتم شابدولعظيم.
ياذش بخير ديگه از بوی کباب خبری نبود سنگ قبر اون خذا بيامرز هم که شنيدم از قاچاقچی های غتيقه دم مرز گرفبه اند و الان تو موزه است راست گفتی يادش بخير حاجی لک لکهای روی درخت های بلند باغ طوطی کجا رفتند؟ يامادر به هوای کباب و ديدن حاجی لک لک ها و خوردن جقول بقول اول خيابون حرم و خريدن تيله که فراوون بود پا به زمين می کوبيدم اقلا ماهی يکبار را می رفتيم
نمی دونم کيسه تيله هايم چه شدند تيله هايی که چه شب ها دراز می کشيدم تو اطلق زير لامپ و از توشون غرق رنگ می شدم جلوی چشمم می گرفتم رو به لامپ روشن وای چه کيفی داشت دنای رنگارنگ چقدر دلم هوس جقول بقول کرده چقدر دلم هوس تيله بازی داره بعد از مدرسه

 
  لینک دائم






وبلاگ فارسی

feed