خروسک
     
 

 

شب چله (یلدا)

 
پنجشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٥

سلام

چه اسم قشنگی است یلدا.  

طدلانی ترین شب سال ،شب اول برج جدی ،شب چله بزرگ زمستان .

این کلمه درزبان سریانی بمعنی میلاداست،چون شب یلدا رابامیلادمسیح تطبیق میکرده اندازاین روبدین نام نامیدند:

«توجان لطیفی وجهان جسم کثیف است         تو شمع فروزنده وگیتی شب یلدااست»  (معزی)

نقل از فرهنگ معین .

خدارا شکر که نیاکان ما اداب وسنن های قشنگی را برای ما باقی گذاشتن که تاکنون یورش گران بیگانه و وارثان آنان باتمام تلاش های که کرده اند نتوانسته اند آنها ازبین ببرند بلکه خود هم با آن مانوس شده اند .

دم غروبی داشتم میآمدم خانه یکباره شب عید نوروز برام تداعی شدباهمه سوزی که میآمد بوی نوروز به مشام میرسید شاید حال هوای مردم غنی وفقیر که ناخود آگاهانه خندرو، و مشغول جور کردن سورسات شب چله بودن منو باین فکر انداخت.

شب قشنگیه، شب دورهم جمع شدن ،گل گفتن گل شنیدن، شبی که بنظرمیرسد ما ایرانیان اززمانی که تاریخ مان شروع شده باآن اخت شدیم وامید وارم تا جهان باقیست با ماباشد.

       شعرزیر نقل است ازوبلاگ اصفهان

شام یلدا شوهری با صد تعب             رفت منزل و پنج بعد از نصف شب

دربزد دق دق زنش بیدار شد             از غضب مثل سگان هار شد

پشت در آمد به غرغر گفت كیست             شوی گفتا باز كن مشدی زكیست

گفت تا این وقت شب بودی كجا             هر كجا بودی برو ای بیحیا

مثل تو هرگز نخواهم شوهری             هرزه گرد و خودسر و خیره سری

هستم از دست تو در رنج و ملال             می كنم شب تا سحر سیصد خیال

تو روی هرشب به بزم و عیش و نوش             دل مرا چون سیر و سركه پر ز جوش

گاه گویم رفته در زیر اتول             یا كه دعوا كرده با مشدی ابول

گاه گویم كرده دعوا با پلیس             در كمیسر گشته مهمان بر رئیس

شوی گفتا در برویم باز كن             بعد با من در دل آغاز كن

من دو ساعت زیر باران گشته تر             تا بكی غر غر كنی از پشت در

در چو وا شد شو زبیم انتقام             سرفرود آورد و گفتا السلام

زن بگفتا السلام و زهرمار             آمدی این وقت شب منزل چه كار

می ندانستی شب یلدا بود             اولین شب از شب سرما بود

امشب است آن شب كه مرد خانه دار             روی كرسی را كند پر از انار

امشب است آن شب كه در هر انجمن             هندوانه می خورند از مرد وزن

شربت و آجیر و آچار تو كو             پسته ترش و نمكدار تو كو

هندوانه كو چه شد نارنگیت             حال حق دارم زنم اردنگیت

هر كه امشب را كند چون مقبلش             لك زند در فصل تابستان دلش

شوی گفت اینگونه دل را پرمكن             اینقدر نق نق مزن غرغر مكن

شام یلدا حكم پیغمبر(ص) نبود            از نماز و روزه واجبتر نبود

گر نماز و روزه هم گردد قضا             می توان آری قضایش را بجا

گر نشد امشب شب دیگر بگیر             هر شب این هنگامه را از سربگیر

علیرضا شفیعی

 
  لینک دائم


 

انتخابات

 
چهارشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٥

سلام. از فاصله ای که بین نوشته هام افتاده عذر میخوام .

گرفتار اداره ی یک بخش خصوصی در دولت مهرورزی  هستم .

حساسیت نتیجه انتخابات شورای شهر تهران، شهری  که در آن متولد شدم و رشد کردم، منو مجبور کرد بنویسم. اولین انتخاباتی که به یاددارم،  انتخابات ششم بهمن سال چهل بود. به خاطر دارم که رادیو (تلویزیون را همه نداشتن) چگونه مردم را به پای صندق رای دعوت میکرد تا مردم با رای خود مهر تائید برانقلاب شاه بگذارند و از آن به بعد بشود  انقلاب شاه ومردم.  چون نتیجه رفراندم به نفع دولت مردان آن زمان بود با وجود نبودن امکانات ارتباطی بصورت امروزی  کمتر از بیست و چهار ساعت نتیجه آن درسراسر کشور مشخص شد و در پی آن جشن و شادی برمردم تحمیل شد.

ولی امشب با گذشت پنج روز از روز جمعه هنوز از نتیجه قطعی انتخابات شورای شهر تهران خبری نیست. اینطور که بنظر میرسد حتما دولتیان پس از دیدن نتیجه (امکان ندارد که فکر ناتمام بودن شمارش آرا به مغز کسی خطور کند)  آن پیش خود میگویند کاش میشد روز جمعه بیست و چهارم آذر ماه از صفحه تقویم پاک میشد تا آنها با همان حال وهوای روز پنج شنبه مملکت را اداره میکردند و با این همه سوال طرف نبودند.

موضوع دیگری که فکر منو مشغول کرده تشابه این انتخابات با انتخابات مجلس دوره ششم است که درآن جا هم بخاطر نفر سی ام اعلام نتیجه تازمان انصراف آقای .... بطول انجامید. 

  

 
  لینک دائم


 

کانون گرم خانواده 2

 
پنجشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٥

تا اینکه تابستان گذشته شعله خانم بعد چندین سال به اتفاق سولماز و دو کودک که می گفت پدر و مادرشان را در یک تصادف از دست دادن و دولت ایتالیا سرپرستی آنها را به او داده اند وارد شدند و بعد چند روز به مناسبت تولد یکی ار آن دو کودک شعله تمام رفقا را دعوت کرد.

شب خوبی بود. همه بچه های چهل و چند سال پیش به اتفاق عهد و عیال دور هم بودیم. عکسهای یادگاری خوبی گرفته شد. این را هم بنویسم اون شب آخرین شبی بود که احمد دربین ما بود که با مردنش شوک غیر منتظره ای به ما وارد کرد.

چیزی که برای من غیرقابل قبول بود رابطه سولماز و پدرش بود که انگار کاملا باهم بیگانه اند. رابطه دختر مرتضی با پدرش یا دخترهای غلام و باباشون و... اصلا بارفتار این پدر و دختر متفاوت بود.  شاید طبیعی باشه دختری که چندین سال دور از پدر و با فرهنگ بیگانه بزرگ شده باشه نباید غیر از این توقع داشت.    

چند روز بعد از آن شب بود که با خبر شدیم بین دوست ما و شعله مجادله شدیدی در گرفته است که گویا شعله اعلام کرده بود چون خونه مال من است می خواهم بفروشمش یا بدم اقوامم از آن استفاده کنند و تو باید فکری به حال خودت بکنی و بلافاصله یکی ازبستگانش که یک زن و شوهر جوان با یک بچه بودند به خانه دوست ما نقل مکان کردند و جل پلاس دوست ما به داخل یکی از دو اتاق آپارتمان صد متری منتقل شد و یار دبستانی ما دوران زندگی سخت خود را شروع کرد. دیگر درخانه ای که می باید محل آسایش باشد محل رنج وعذابش شد. به طوری که بر اثر فشارهای وارده چند بار به کمک اورژانس تهران و دوست دیگرمان مرتضی کارش به بخش C.C.U  بیمارستان فیروزگر کشید و دنبال دارو رفتنش را هم مرتضی عهددار شد.

چهارشنبه پیش بود که مرتضی خبر از بستری شدن دوست قدیمیان داد. بعدازظهر جمعه تنها زمانی که من وقت آزاد دارم به اتفاق فرح رفتیم دیدن شاهد عقدمان. حسابی دگرگون بود. حسرت  بیمار تخت بغلیش را می خورد که زن ودخترهایش مثل پروانه دور او میگردیدند  و از پدر پیرشان حسابی مراقبت میکردند و نا خود آگاه موجب جمع شدن اشک در چشم دوست ما شده بودند. همان جا بود که یاد آن روز که روی پله نشسته بودیم افتادم و حرفهای آن روز تداعی شد.

 
  لینک دائم


 

کانون گرم خانواده 1

 
چهارشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٥

سه تایی روی پله روبروی خونشون نشسته بودیم، چون مادرش اجازه نداده بود از درب خونه دورتر بریم؛ تقربیا همه دوستاش از مادرش حسابی حساب میبردند.

دوازده ساله بودیم . من واحمد (خدابیامرز) تازه بعد از آمدن به مدرسه هنربخش باهاش آشنا شده بودیم پسرخوبی بود از پسوند فامیلیش معلوم بود ترکه .

و متوجه شده بودیم که پدرش سرهنگ ارتشه و هفته ای یک روز بیشتر نمیاید خونه شون، اونم روزهای چهارشنبه و واسه همین خاطر است که مادرش خیلی مواظب یکدونه پسرشه.

با اینکه ما سن و سال کمی داشتیم، از آینده های دورحرف می زدیم. از زمانی که هرکدام دارای زن و بچه می شیم. با زن و بچه مون چگونه رفتار کنیم او از آن زمان می گفت دوستی باید اساس زندگی باشه.

سالها از اون روز گذشت هر کدام به طریقی دوران دبیرستان و خدمت مقدس راگذراندیم.  یادمه تو بچه ها من اولین نفری بودم که تن به ازدواج دادم.  شاهد عقد من و فرح همون دوست آن روز بود که چند ماهی بعد از ازدواج من خبرداد که می خواد ازدواج کنه به اصطلاح منو برای عقد کنانش دعوت کرد.

 چون اون روزا من تهران نبودم شعله را نمی شناختم و فقط با خبر شده بودم که هم کارشه و با شناختی که از دوست دوران بچگی خودم داشتم فکر می کردم انتخاب خوبی باید کرده باشه.

من به خاطر باردار بودن فرح تنها اومدم تهران و به اتفاق زبیا رفتیم به مراسم عقد کنان. یادش به خیر انگار همین دیروزبود. سر  سفر عقد زمانی که عاقد مهریه را اعلام کرد که مهریه شعله خانم یک سکه یک ریالی است مشخص شد که سرهنگ پدر داماد در جریان مقدمات ازدواج نیست که داد و بیدادش درآمد که یعنی چه یک ریالی که نشد مهریه حتما کاسه ای زیر نیم کاسه است و.... که با وساطت دیگر دوستان، بنده خدا کوتاه آمد و به عقد رضایت داد.

یکی دو نوبت که گروه دوستان آمده بودند شمال پیش ما، شعله و همسر عزیزش هم بودند و مشخص بود که به قول دوستان شعله هم تیپ خانم بقیه دوستان نیست و خیلی آلامد تشریف دارند.

با اتفاقاتی که تو مملکت به وجود آمد و گرفتاری های جورواجور بیست چند سالی بود که ازکلیه بچه محلهای دوران کودکی بی خبر بودم تا اینکه سه چهار سال پیش یک روز عصر تلفن محل کار به صدا درآمد. موقعی که گفتم الو متوجه شدم آن طرف تلفن کسی نیست جز بهروز توکلی خلخالی دوست همکلاسی وبچه محل دوران کودکی. بعداز حال احوالپرسی زیاد خبر داد که مدتها است که تنها زندگی می کنه و بعد از انقلاب، شعله و سولماز دخترش رفتند ایتالیا و اونجا زندگی میکنند و اونهم بعداز بازخرید شدن از اداره و با پول بازخریدی بقیه پول آپارتمانی که سندش به نام شعله است رو داده و بواسطه اینکه  یک بار قلبش رو عمل کرده ویک بار هم سکته مغزی کرده و هم چشم راستش دیگر نمیدید ازکار دومش کنار گذاشته شده و با اندک پس اندازی که داره زندگی می کنه.

درانتهای  مکالمه تلفنی قرارشد که دوستان قدیمی رو پیداکنیم و هرچند گاهی دور هم جمع بشیم و فارق از گذشت زمان گل بگیم وگل بشنویم. حدود یکی دوسالی  این دیدارها برقرار بود....

 
  لینک دائم


 

بدون عنوان

 
یکشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٥

سلام

خیلی چیزا برای نوشتن دارم  دلم میخواد دوساعتی وقت پیدا کنم یکی دوتای آنهارا بنویسم فعلا که وقت نیست حسابی گرفتار بخش خصصوصی هستم .

نه تنها وقت کم آوردم بلکه خودم راهم کم آوردم احساس میکنم باید من باید دوتا بشم تاشاید کارهام باندازه یک آدم پرکار بشه.

ولی چون وبلاگ دوست دارم حتما دراولین فرصت خواهم نوشت 

 
  لینک دائم






وبلاگ فارسی

feed