خروسک
     
 

 

لباس عید 2

 
جمعه ٢٦ آبان ،۱۳۸٥

سلام

اول از چند نفری که به سوال من جواب دادن متشکرم و باید بنویسم  صحیح ترین جواب رو سیامک همان شب اول داد.

 تا اونجایی که  برای من گفته اند  در زمان رضا شاه بود که نام کشور ایران در دنیا جایگزین سرزمین پارس شد و لباس اروپائیان جایگزین لباس بومی مردم ایران شد. برای آقایان کت و شلوار و کلاه شاپو و برای خانمها کت دامن و  کلاه،  و برای عملی شدن این تغییرات دستور داده شده بود به کلیه مستخدمین دولت سالانه دو دست لباس دوخته بدهند و آنها مجبور به پوشیدن آن باشند و این امر رفته رفته تبدیل به پارچه لباس شد که به کلیه کارمندان دولت تا قبل از انقلاب داده می شد، از بالاترین مقام دولتی گرفته تا پائین ترین مستخدم دولت.

خب بابام که کارمند تلفنخانه آن دوره بود نیز از این داستان مستثنی نبود. ولی خودش هیچ گاه حاضر به دوختن و پوشیدن پارچه هایی که اداره می داد نشد. در نتیجه دو قواره پارچه ی دولتی که همه ساله رنگ یک قواره آن طوسی سیر و قواره دیگر طوسی روشن بود  را یک سال در میان برای من نگه می داشتند و سال بعدش را توسط آقا رضا صاحب، خیاطی مهر در چهار راه امیریه به اصطلاح خودش رد می کرد (می فروخت).  در اینجا باید از کار خیاط بگم که با توجه به  اجرت دوخت کت و شلوار  آن زمان خصوصا برای لباس بچگانه رسم این بود که حتما باید سه بار پرو می شد. کاری  که امروزه خیاط ها اصلا انجام نمی دهند. نمی دانم  اونها وارد نبودند یا اینها زیاد به کار خودشان اطمینان دارند .

 خلاصه  روی این اصل بود که من می دانستم اگر رنگ لباس عید امسالم طوسی سیر است سال دیگه رنگ آن طوسی روشن خواهد بود.

 
  لینک دائم


 

لباس عید (1)

 
دوشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٥

تابحال شده که بدونید برای عید لباس تون چه رنگیه ؟  لابد خواهید گفت فکرش را کردم مثلا سرمه ای یا طوسی  و یا قهوای ویا...... رنگ انتخاب خواهم کرد .

ولی من از سن هفت سالگی تا پانزده سالگی همه ساله میدونستم کت شلوارم چه رنگیه حتی مال سال بعد رو هم میدونستم .

حالا برای اینکه بدونم چقدر دوستان با زندگی  کارمندی اون زمانها (چهل ،پنجاه سال پیش) آشنا هستن این سوال منو جواب بدن .  من در میانه سال از کجا خبر داشتم نه تنها  لباس عیدم اون سالم بلکه عید سال دیگه هم چه رنگیه؟؟؟؟

 
  لینک دائم


 

چکمه

 
سه‌شنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٥

همه ساله شروع باران های پائیزی با گذشت چهل و چند سال من  رو یاد کلاس سوم دبستان اخوت می اندازه. کلاس دوم در موقع ای که باران می بارید به واسطه اینکه دوست داشتم توی آب هائی که در محوطه مدرسه روی زمین جمع می شد بدوم  کت شلوار من از پشت زانو (تا زانو داخل چکمه بود) تا پس گردنم گل آلوده می شد. روی همین اصل هر روز مورد شماتت مرضی خانم بودم و اقلا هفته ای یکی دو بار هم با چغلی ایشان  مورد محبت پدرانه قرار می گرفتم (جای دوستان خالی بود) .

 جریان ازاین قرار بود که  بعد از تعطیلی چهارم آبان سال 1338  طبق رسم همه ساله بابام برام چکمه تازه ای خرید که  فروشنده در بازار ژاله  میگفت ساخت چک اسلواکی است.

و درست فردای همان روز بود که هنوز  چند ساعتی از پز دادن آن به بچه ها (احمد خدا بیا مرز و غلام و مرتضی و…) نگذشته بود که در موقع برگشتن به خانه هوس کردم بشوتم زیر یک تیکه تخته که از بخت بد سر راهم قرار گرفته بود، غافل از اینکه بک میخ درشت روی آن هنوز مونده بود.

شوتیدن همان و سوراخ شدن جلوی چکمه نو هم همان!

سوراخی به اندازه یک عدس. تازه شانس آورده بودم که پام زخم نشد. دوستان که شما باشید از آن روز به بعد بود که همیشه یک تکه گل جلو چکمه من چسبیده بود و چون من بچه خوبی شده بودم زمانی که بارون می آمد دیگه توی آبهای جمع شده حیاط  مدرسه نمی دویدم و فقط گاهگاهی  که می خواستیم بریم مهمانی،  می بایست دلیلی برای گل روی چکمه می آوردم.

تا زمان خرید کفش عید نوروز که بابام می خواست اونا رو پام کنه موضوع برملا شد.      

 
  لینک دائم


 

گذشته و ديگر هيچ ...

 
سه‌شنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٥

سلام  و سپاس به تمام کسانی که سری به این وبلاگ خانه میزنند و با نظراتشان من رو مجبور به نوشتن مجدد درباره گذشته می کننند .

 باید بنویسم در طول این مدت کوتاه وبلاگ نویسی درسهای زیادی آموختم که شاید در باقی عمر بدردم بخورد  .

یکی از آن درسها این است که اگر بخواهی در مورد گذشته یا حتی در مورد حال هم بنویسی باید بدانی که زنجیره ای از  قراردادهای اجتماعی و قومی نه تنها جسم ، بلکه روحت را هم  اسیر کرده که تا بحال خودت هم خبری  از آن نداشته ای .

چون هر چیزی که در کمال بی طرفی هم  بنویسی بالاخره به مزاق یک نفر هم که شده ممکن است خوش نیاید و مکدر شود .

با توجه به تمامی جهات بازهم خواهم نوشت و در اینجا من از تمام کسانی که در این فضای مجازی  با نوشته هایم موجب ناراحتی شان میشوم عذر میخوام ؛ چون فکر می کنم همه می دانند که وبلاگ  واقعا  فضایی مجازی است و با فضای حقیقی زیاد فاصله داره و از تمامی عزیزان میخوام نظرات شان را  هر چه هست همین جا بنویسند و بدانند که عینا نظرشان را در معرض رویت خوانندگان خواهم گذاشت .

 

 
  لینک دائم


 

تنهائی

 
یکشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٥

یکی از بهترین نعمت های که خداوند به بندگانش عطاءکرده همین تنهائی است که هرموقع خواستن ورقه های عمل کردهاشونو تصحیح کنند و درسهای آینده زندگی شونو مرور کنند .  برند توخودشون  و به تنهائی رو بیارند.

ازخدا میخوام که مقدماتش رو برای همه دوستان وعزیزان مهیا کنه (البته نه در زندان انفرادی)

 

 
  لینک دائم


 

خدا حافظ گذشته

 
شنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٥

به خاطر اینکه عزیزی از من مکدر نشود، با گذشته خدا حافظی می کنم  ...................................................................................

..............................................................................................

.............................................................................................

بنا به نوشته صادق هدایت در زندگی زخم های است که روح را می خورد و میتراشد.

 
  لینک دائم


 

ماشین بازی و گلدون یاس

 
جمعه ۱٢ آبان ،۱۳۸٥

هنوز چند روزی نبود که به جمع خانواده دو نفری بابام اینا پیوسته بودم یک بعدازظهر  با لیلی دختر خاله فاطی یک خرده از من کوچیکتر بود داشتیم تو حیاط خانه که یک گلدان برزگ  کنار حوض آن قرارداشت ماشین بازی میکردیم .

 ماشین بازی ما اینطور بود که یک چوب تقریبا بلند را میان پا هایمان قرار میدادیم و سر آن را در دست میگرفتیم و سر دیگرش روی زمین میکشیدیم و نفر دوم بعنوان مسافر پشت سر نفر اول که باصطلاح راننده بود میان چوب را گرفته و حرکت میکرد.

من مشغول رانندگی و حرف زدن با سر نشین پشت سریم  یعنی لیلی بودم که با گلدان  یاس تصادف کردیم که منجر به شکستن گلدان و ایجاد شکاف روی گونه من شد با توجه با ینکه اهالی منزل  بلافاصله منو بردن درمانگاه لپ منو بخیه زدن هنوز بعداز این همه سال جاش روی صورتم باقیست .

 
  لینک دائم


 

امام زاده داوود

 
جمعه ۱٢ آبان ،۱۳۸٥

رفتن به زیارت امام زاده داود در دل کوه های شمال تهران تقریبا از واجبات تمام اهالی ساکنین اون سالهای تهران بود، خصوصا خانواده هایی  که خداوند پسر کاکل بسر  نصیبشون نکرده بود.  اون ها بعد از نا امید شدن از دوا دکتر اطبا و خاله  خانبا جیها راهی امامزاده می شدند و در صورت اجابت نذر برای ادای آن سال بعد به اتفاق آقا زاده وگوسفند قربانی بازم راهی آنجا بودند.

آقایون  به خاطر اینکه نام شان از صحنه روزگار محو نشود  و خانومها برای جلو گیری از ورود هوو به حریم خانه شان دست به دامن آن حضرت می شدنند  که گویا زیاد هم نا امید نمیشدند که هنوز هم اثرات آن را می شود دید. شما حتما آقایونی را میشناسید که اسمشان داوود است، و اگر دقت کنید آنها اولاد اول نیستند و قبل از خودشان حتما دو یا سه تا خواهر داشته و یا دارند.

خوب خانواده ما هم از این امر مثتثنی نبود، البته نه برای پسر دار شدن بلکه برای زیارت امامزاده .

سال 1335 بود که تازه شرکت واحد شروع به کار کرد. یک روز که خونه بی بی خانم اینا بودم عمو حسین وصف اتوبوسها رو می کرد که همه ی اونا بنز هستند و برای سوار شدن آنها باید بلیط خرید و از در  عقب باید سوار شد. درهای اتوبوسها خودش باز و بسته می شه و تعدادی از مسافر ها رو به روی همدیگر مینشینند و…..

تا حرف رفتن امامزاده داوود شد، من چون می دونستم برای رفتن تا فرح زاد (که از اون جا باید سوار مال شد و یا پیاده روی رو از آنجا شروع کرد) حتما باید سوار چند تا اتوبوس شد، با گریه و زاری حرف خودم رو  به کرسی نشاندم که مرا هم ببرید. قرار شد فردا پنجشنبه بعد از ناهار حرکت  کنیم. پای اصلی سفرهای زیارتی یعنی آقا جون بزرگ و بی بی  خانم و عمه عذرا شروع به تهیه لوازم سفر کردند.

یادمه اون شب خوابم نمی آمد. همش تو فکر اتوبوسهای جدید بودم که چه جوریه و چه رنگیه، آخه اتوبوس ها ی قدیمی هر کدام یک رنگ و یک مدل بودند.

 بالاخره ساعت حرکت رسید و حرکت کردیم.  از بچه ها،  من و قاسم پسر عمه عذرا بودیم. تا میدان ژاله را با همان اتوبوسهای قدیمی که آهنگ ماشین مش ممدلی رو برایشان ساخته بودند و بلیطش یک ژتون فلزی بود، رفتیم. سر خیابان  خورشید مثل آدمهای دیگه  تو صف وایستادیم (فکر می کنم اولین باری بود که تو صف وایستادم) تا اتوبوس آمد. رنگش کرم بود و سقفش و در هاش و قسمت موتورش سرمه ای بود. با سلام و صلوات، و با شک و تردید، انگار که می خواهیم سوار هواپیماهای توپولوف امروزی بشیم،  سوارشدیم و تا میدان مجسمه (24اسفند یا انقلاب کنونی) رفتیم.  من تمام راه تو فکر کار کردن درهای اتوبوس بودم، وقتی شاگرد راننده تکمه ی آبی را فشار می داد در باز می شد و با فشار دادن تکمه  قرمزه در بسته می شد.

خلاصه بعد از سوار شدن یک اتوبوس قدیمی دیگه رسیدیم به فرح زاد.  بنا به دبستور بی بی خانم قرار شد یک الاغ کرایه کنند،  اثاثیه و من و قاسم را هم سوار کنند. با بقیه که به خاطر صوابش پیاده بودند، راهی شدیم. بعد از گذشتن  از باغات فرح زاد رسیدیم  به  چشمه ی  آب زندگانی که می باید زوار حتما از آب آن بنوشند. بعد از خوردن آب به صورت سرپایی، حرکت دوباره آغاز شد. منزل بعدی یونجه زار بود که برای رفع خستگی و برای شروع راهپیمایی کوهستانی ساعتی درآنجا بودیم، هنوز بوی ماست اون روز را حس می کنم و مزه اش را به یاد دارم.

دیگه آفتاب داشت غروب می کرد که از یونجه زار حرکت کردیم. تو راه صحبت از آمدن سیل در امامزاده داوود بود که همه چیز را برده به جز خود بقعه حضرت را و عجیبیش  این بود که میگفتند همه ی  آبی که وارد حرم شده از سوراخی که  بغل  قبر حضرت ایجاد شده بیرون رفته  و هنوز سوراخه هست. بعد رسیدیم به  روستای کیگا که میگفتند چشم خیلی از اهالی آنجا چپ مانده. می گفتند به واسطه اینکه یکی از اجدادشان که چوپان بوده،  مسیر حرکت حضرت را با چشم به قاتل ایشان نشان داده، چشم اش چپ مانده و بازماندگان او هم تقاص عمل او را باید پس  بدهند.  حسابی شب شده بود که رسیدیم به منطقه نعل شکن، جای خطرناکی بود، خطرناک از این جهت که جاده ی  بالای کوه  خیلی باریک بود به طوری که در بعضی  از نقاط جاده دو تا مال (الاغ یا قاطر) نمیتونستند   از کنار هم رد بشوند. از همه بدتر این بود که الاغ ها  عادت داشتند در دل سیاهی شب  از لب دره راه بروند و چیزی نمانده بود من از ترس زهره ترک شم.

راستی جملاتی که بین ما و کسانی که بر میگشتند رد و بدل می شد جالب بود، ما یعنی بزرگترهامون. بزرگترها به اون ها می گفتند زیارت قبول و اونها جواب میدادند التماس دعا و باز ما می گفتیم محتاج به دعاییم. هنوز درحال ترسیدن  و فکر کردن در باره ی  جملات بودم  که ته دره ی روبه رو، چراغ سبز امام زاده پیدا شد و کاروان ما به دستور آقا جون بزرگ ایستاد، که چیه؟ سلام گاه است و باید سلام بدیم.  من و قاسم از الاغ پیاده شدیم و با دیگران پشت سر آقا جون بزرگ شروع کردیم به خواندن السلام… .  من  بوی جدیدی را حس می کردم، تا سلام تمام شد پرسیدم این بوی چیه؟  که بی بی خانم فرمودند بوی گیاه گزنه است و در باب  آن تا خود امام زاده فرمایش کردند، از جمله درست کردن آش ِآن  که چقدر خاصیت داره و برای کلیه ی  دردهای شکمی دواست.

  

 
  لینک دائم


 

شبی که دلم برای بابام سوخت

 
جمعه ٥ آبان ،۱۳۸٥

هنوز بابام ماه گرد عروسیش رانگرفته بود (البته اون موقع ها هنوزرسم نشده بود)که هم زمان شد با تصمیم انقلابی آقاجون بزرگ که بعد از سی و چند سال تصمیم گرفته بود به قول خودش زهر ماری  را کنار بذاره وبه همین خاطر خیلی عصبی بود.  از من که چهار پنج سال بیشتر نداشتم و به قول بزرگترها دیوار راست را بالا میرفتم و از نیلوفر آبی حوض خونه محمد آقای حکمت گرفته تا سگ و گربه های محل از گزند من درامان نبودند وخلاصه روزی نبود که داد بی بی خانم و آقاجون بزرگ را درنیارم، حسابی عصبی تر شده بود.

باتوجه به وضعیت پیش آمده تصویب شد منو ببرند خونه بابام پیش مرضیه خانم یک روز عصر بی بی خانم بقچه لباس منو ورداشت و دستم را گرفت راهی خونه بابام اینا شدیم.

یادم نمیره اولین بار بود میرفتم اونجا.  فاصله زیاد نبود پیاده رفتیم وقتی رسیدیم متوجه شدم خونه شون توی حیاط خاله فاطی روبروی خونه عمه خانمه.  یک اطاق دارن که از توی حیاط پله می خوره میره بالا.

 مرضیه خانم تازه عروس مثل مهمون ها از من و بی بی خانم پذیرائی کرد البته بعد از باخبر شدن از مصوبه خونه آقاجون بزرگ کلی دلخورشد و این موضوع از قیافه اش کاملا معلوم بود ولی چاره ای نداشت، از روز خواستگاری اعلام شده بود ولی مثل اینکه ایشان فراموش کرده بودند.

بعداز رفتن بی بی خانم قید و شرط های ایشان شروع شد. بابام مثل کسی که گناه کبیره مرتکب شده و جلوی حاکم شرع ایستاده فقط گوش می کرد (آخه گناهش این بود که قبلا زن داشته و اون مرده). یکی از شروط این بود،‌حمام و نظافت منو بابام باید انجام بده.

دو سه روزی از آمدن من به خانه بابام نگذشته بود که دچار بیماری ای  شدم که مرتب باید شسته می شدم. نصفه های شب بود. بابام منو بغل کرد ببرد نظافت کنه.  اونجا بود که دلم براش سوخت.  آخه شنیده بودم مادر منو بدون اینکه خودش بخواد، برای اینکه سربراه بشه واسش گرفته بودند! 

 

 
  لینک دائم


 

خاطره دوست عزيز

 
چهارشنبه ۳ آبان ،۱۳۸٥

بهروز: بعد از پونزده سال با مرتضی رفتم شابدولعظيم.
ياذش بخير ديگه از بوی کباب خبری نبود سنگ قبر اون خذا بيامرز هم که شنيدم از قاچاقچی های غتيقه دم مرز گرفبه اند و الان تو موزه است راست گفتی يادش بخير حاجی لک لکهای روی درخت های بلند باغ طوطی کجا رفتند؟ يامادر به هوای کباب و ديدن حاجی لک لک ها و خوردن جقول بقول اول خيابون حرم و خريدن تيله که فراوون بود پا به زمين می کوبيدم اقلا ماهی يکبار را می رفتيم
نمی دونم کيسه تيله هايم چه شدند تيله هايی که چه شب ها دراز می کشيدم تو اطلق زير لامپ و از توشون غرق رنگ می شدم جلوی چشمم می گرفتم رو به لامپ روشن وای چه کيفی داشت دنای رنگارنگ چقدر دلم هوس جقول بقول کرده چقدر دلم هوس تيله بازی داره بعد از مدرسه

 
  لینک دائم


 

خصوصی سازی ۳

 
سه‌شنبه ٢ آبان ،۱۳۸٥

ابتدا فرارسیدن عیدسعید فطر را به تمامی دوستان وآشنایان تبریک میگویم .

و در دنباله ی ضرب المثل  خرج که از کیسه مهمان بود، حاتم طائی شدن آسان بود که درخصوصی سازی ۲ نوشته بودم باید بگم هنوز گرم خوشحالی رویت هلال ماه شوال و فرارسیدن عید فطر بودم که با تلفن یکی از خانمهای شرکت که اخیرا به جرگه سهامدارن پیوسته چرتم پاره شد و عرق سرد به تمام تنم نشست.

 چون ایشان گفتند تلویزیون اعلام کرده با تصویب هیئت دولت چهارشنبه و پنجشنبه هم تعطیل شده است. من که با مکافات امروز توانسته بودم دخل و خرج اول برجی را تا حدودی راست و ریست کنم، تو فکر رفتم و پیش خودم گفتم هیئت محترم دولت حتما فکر میکنند هزینه های تمام شرکتها و موسسات در این مملکت از صندوق دولت تامین میشود که چینین مصوبه ای را تصویب میکنند. باخودم گفتم خدا عاقبت کار من رو ختم  به خیر کنه و دارم فکر میکنم باید یک تجدید نظر کلی در مورد شرکت بکنم. که اگر این چنین مصوباتی ادامه داشته باشه تا حسابی توی هچل نیفتادم، یواش یواش شرکت را جمع جور کنم و به این یکصد و اندی کارکنان آن اعلام کنم: نخود نخود هرکی رود خانه خود! به من چه ربطی دارد که زندگی شما از کارکردن در این شرکت تامین می شود ....

        

 
  لینک دائم






وبلاگ فارسی

feed