خروسک
     
 

 

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌عید سعید فطر

 
یکشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٥

امیدوارم که فردا غروب (1/8/85) هلال ماه شوال به رویت کسانی که باید ببیند برسد تا در روزی که روزه گرفتن در آن گناه است خلایق را به روزه گرفتن مجبورنکنند.

من که از حالا عید سعید فطر رابه تمام مسلمین تبریک میگویم وامیدوارم که عبادتشان موردقبول خداوند قرار گرفته شده باشد

 
  لینک دائم


 

عروسي بابام

 
جمعه ٢۸ مهر ،۱۳۸٥

یادمه فصل تابستون بود که خونه ما شلوغ پلوغ شده بود.  فامیلی که معمولا سالی چند بار بیشتر خونه ما نمیآمدن تقریبا چند روزی بود که همش خونه ما بودن و صحبت خرید عروسی و دوختن لباس بود که توی این برو بیاها هم نیره، نوه عموی بی بی خانم که میگفتن خیاط قابلیه، با پارچه شطرنجی سیاه و سفیدی که نمیدوم کی خریده بود برای من یک دست لباس دوخت بود.

  یادمه خیلی خوشحال بودم چون پاچه های شلوارش بالای زانو پف میکرد دلم میخواست هرچه زودترعروسی بابام بشه تا اجازه پوشیدنش را بدهند آخه نیره موقع ای که داشت میدوخت  گفته بود این لباسی است که من باید شب عروسی بابام بپوشم.

 

یک روز عصر مثل اینکه سه چهار روز به عروسی مونده بود که بابام منو سوار دوچرخه اش کرد و برد یک جفت  كفش تابستونی برام خرید که در شب عروسیش جلوی فامیل آبروداری شده باشه.

یادم نمیره روز بعدش که بدون اجازه کفش ها رو پام کردم. رفتم تو کوچه  نشون هم بازی هام بدم که هنوز نمیدونم چطور شد از پام در آوردم  و کفش ها گم شد که خبرش بعد از ظهر همان روز توسط بی بی خانم باطلاع بابام رسید که خسرو کفش نو را گم کرده جای دوستان خالی... . و خودش رفت و یک جفت کفش دیگه برام خرید.

روز قبل عروسی که من با عمه خانم و بی بی خانم رفتیم خونه مادر مرضی خانم که چیزی ببریم، دیدم بابام خودش داره همه درخت ها رو باچراغ های رنگی چراغونی میکنه، اون همه جارا چراغونی کرده بود، حتی دیوارها رو. جواد آقا، دوست بابا، هم بایک نفر داشت روی حوض ِ خونه، که به نظر من خیلی هم بزرگ بود، تخته می گذاشت و روی اونهم فرش پهن می کرد.  ما برگشتیم خونمون بابام با ما نیامد گفت من اینجا کار دارم.

 حرف هایی که موقع برگشتن بین عمه خانم و بی بی خانم رد و بدل شد رو نمیتوانم بنویسم، چون میدونم باعث همون جنگی می شه که در مراسم خواستگاری نوشتم.

 روز عروسی یادم نیست چطورشد، فقط یادمه دم غروب بود یک هو خودمو توی همون حیاطی که بابام دیروز داشت چراغونی میکرد دیدم. یعنی حیاط خونه مادر مرضی خانم بود. دور تا دورش رو صندلی چیده بودند. اون بالا دو تا صندلی با همه فرق داشت بود که چراغ های بالاش هم قشنگتربود. من رفتم روی یکی از آنها نشستم کم کم همه صندلی ها پرشده بود که آمدن منو از روی صندلی خوشگله بلند کنند که با مقاومت من که با جیغ و داد و فریاد همراه بود مواجه شدند که در نهایت با وساطت همان نیره نوه عموی بی بی خانم و  بلند کردن  من، بعد از مدت کوتاهی بابام و مرضی خانم که لباس ها شون عوض شده بود، روي اون صندلي ها نشستند.

 بدین ترتیب که لباس مرضی خانم سفید بودکه از همان موقع فهمیدم لباس عروسیه و بابام هم لباسی پوشیده بودکه تا اون روز من تنش ندیده بودم .

  راستی یادم رفت بنویسم اون بالای حوض که حالا روش پوشونده شده بود چند نفر مطرب مشغول زدن سازهای خودشون بودند و خانمی که من نمی شناختمش داشت میرقصید و تا بابام و مرضی خانم آمدن آهنگشون قطع کردن ای یارمبارک بادا رو زدن که همه هم باهاشون دست میزدن من که تو بغل خانم های فامیل که همه لباس ها شون خوشگل تر شده بودن وهمه بوهای خوب میدادن جابجا میشدم و تا میگذاشتنم زمین جیغ من درمیآمد، آخه از توبغل اون ها بهتر میشد خانم رقاصه که هی میرفت از بابام و دیگران پول میگرفت رو دید.

 
  لینک دائم


 

خواستگاری

 
یکشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٥

سلام ...

نمیدونم چطور شده چند روزیه یاد مراسم عروسی بابام افتادم ، از حرفهای قبل از خواستگاری ِعمه عذرا با خاله فاطی گرفته تا روزی که بی بی خانم بقچه لباسمو ورداشت و گفت : دیگه باید ببرمت خونه بابات با اونا زندگی کنی .

میخوام ببینم اصلا صلاح هست این  چیزها رابنویسم یانه؟ البته اگر بنویسم واسه دل خودم خواهد بود.

خونه عمه عذرا و خاله فاطی تو یکی ازمحله های قدیمی تهران روبروی هم بود. گویا روزی بابام، که زن اولش یعنی مادر من در اثر بيماري زردي يرقان از دنيا رفته بود، برای دیدن آبجیش میاد اونجا. مرضیه خانم رو،  که اون هم آمده بوده خونه خواهرش، می بینه و بعداز رایزنی های فراوان عمه و خاله قرار ميشه بریم خواستگاری. اینکه میگم بریم واسه اینه که من رو هم  میخواستند با خودشون ببرن تا از اول بگویند كه حسن (بابام) بچه هم داره.

چند روز بعد بود که یک روز بابام زودتر از روزای دیگه آمد خونه.  خیلی زود بی بی خانم چادر چاقچور کرد و لباس مهمونی منو هم تنم کردند و به اتفاق عمه خانم که نقش فرمانده گروه را داشت با دو کورس اتوبوس سواري چهار راه آبسردار پياده شديم و بعد از مقداري پياده روي تو محله بازارچه سقاباشي رسيديم به يك خونه بزرگ، كه يك حوض بزرگ وسط حياطش بود درختهاي بلند كاج داشت و دور تا دور حياط هم اتاق بود. با رسيدن ما و با تعارف زياد رفتيم تو يكي از اتاق ها. از وضعش معلوم بود اتاق مهمون خونه است .بعد از تعارف، جابجا شدن درمبل هاي قرمزرنگ اطاق.

مثل خواستگاری های امروزی حدود یک سا عت اول مجلس ازهر دری حرف شد الا حرف اصل کاری (باید بگم اون سال سال بعد از بیست هشت مرداد بود که هنوز حرف دکتر مصدق و آیت ...کاشانی و دکتر فاطمی و ... نقل هر مجلسی بود). وسطِ صحبت درباره‌ی دادگاه دکتر فاطمی که میخواهند اعدامش کنند بود که با یک سلام دخترانه،  مرضیه خانم، که چادر مغز پسته ای رنگش رو که عکس های پروانه های جور واجور داشت به دندان گرفته  بود با یک سینی چائی  وارد اطاق شد. انگار همین دیروز بود. استکان ها کمر باریک  بودن، لب طلائی و نعلبکی ها هم قرمز و عکس شاه قاجار درآن خود نمائی میکرد.

 با آمدن مرضیه خانم تمام حرف های قبلی آقایان مجلس نیمه کاره قطع شد و حرف اصلی شروع شد که عمه خانم سخن ران گروه مهمان، فرمودن آمدیم كه شما حسن ما را به غلامی  قبول کنید و خاله فاطی سخنران میزبان، فرمودن مرضی (مخفف مرضیه) کنیز شماست. خلاصه بعد از مدتی مذاکره با مهریه ای برابر یک جلدکلام ا... و یک دست آینه و شمعدان و دو هزار و پانصد تومن وجه رایج و قرار و مدار خرید و جشن عروسی، مراسم خواستگاری به خیر و خوشی با گفتن مبارک باشه، الهی به پای هم پیرشن و لی لی کردن به پایان رسید. )یاد اون قرآن به خیر! قرآنِ جمع جور ِ خوش خطی بود. روکش پارچه اي سبزی داشت. چندبار من زنگ قرآن بردمش مدرسه)

لازم به ذکر است بدلیل اینکه بابام برای اولین بار نبود که میخواست داماد بشه گروه مهمان خیلی کوتاه آمدن چون به گفته ... خونواده مرضیه خانم خیلی دست بالا گرفته بودن.

(خوب بگذریم چون اگر ریز تر شوم ممکن است بعد گذشت بیش از  پنجاه و چند سال از آنروز نوشته هایم باعث جنگهای قبیله ای که کمتر از جنگ های صلیبی نیست بشه. آخه بلطف خداوند این سعادت را داریم که عروس خانم و سخن گویان و تنی چند از حاضرین ِآن روز را،  در صحت سلامت زیارت کنیم).

راستی این را هم بگویم همه حضار محبت خاصی به من داشتن.  یواشکی در گوش هم که من متوجه نشوم نجوا میکردن که حیونکی یا طفلکی (من طفلکی رو  قبول دارم، نه حیونکی شو) مادر مرده است مرضی باید براش مادری کنه .

آیا به نظر شما کرد ...؟                                           

 
  لینک دائم


 

تصادفی

 
شنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٥

                                       

 فكر نميكنم توي هيج جائي توي دنيا رسم اين باشه كه اگر خواستي يك وسيله نقليه نويي يعني فابريك از كارخانه سازنده تحويل بگيري حتما بايد يك كارشناس تصادفات همراه خودتان ببريد كه اين مشكلي كه دیروز براي من پيش آمد برايتان نياد .

جريان از اينقراره ، درسال هشتاد و يك همان سالي كه سمند بعنوان خودروي ملي ببازار عرضه شد من بخاطر حمايت از اين توليد ملي يك دستگاه آنرا   خريدم  و كلي خوشحال ازاينكه جزء اولين كساني هستم اين خودروي ملي رو سوار ميشه و تقريبا چند ماهي پشت چراغ قرمز براي سرنشينها ي ماشينهاي كناري درباب كيفيت سمند توضيح ميدادم چهارسال اندي گذشت و خدا وكيلي تا امروز هم مشكل خاصي برام نداشت تا اينكه دیروز بمنظور  فروش اين ماشين باتفاق سيامك (پسرم ) برديمش " عبدل آباد" محل خريد و فروش ماشينهاي سواري كه شهرداري چندسالي كه در چند نقطه شهر ايجاد كرده . اونجا كارشناسان متحرم براي اطمينان خريدارن وضعيت ماشينها رو بررسي و كتبا اعلام ميكنند. درهنگام بازيدد از سمند ما بااستفاده از وسيله اي كه محل تصادف رامشخص ميكرد اعلام كردن كه اين ماشين تمام جوانبش تصادف كرده ما اعتراض كرديم كه آقا مااين ماشين ازروز اول دست خودمان بوده كه ايشان باهمان وسيله روي ماشينهاي ديگه بما ثابت كردن كه اين ماشين تصادفي است و حتما كارخانه سازننده اينطوري تحويل داده است و چون چندسالي هم ازتاريخ تحويلش گذشته نمي توانيد به كار خانه اعتراض كنيد.

و الان قيمتش هم حدود يك ونيم ميليون تومان ارزانتر از ماشينهاي هم مدلش است .

حالا بنظر شما من بايد چه  میکردم ؟

البته منهم ماشينو بقيمتي كه ميخواستم فروختم و تصميم گرفتم اگر خواستم مجدد از كارخانجات داخلي وسيله نويي را تحويل بگيرم حتما كارشناسي خبره با خودم ببروم و از دوستان هم ميخواهم همين كار رابكنند

    

 

 

 
  لینک دائم


 

فانوس

 
سه‌شنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٥

چندروزپيش توی یکی از روزنامه های صبح عکسی دیدم که اول یاد کسانی افتادم كه خیلی هاشون بی شیله پیله بدون اینکه وظیفه ای داشته باشند و بعضی ها هم به حکم وظیفه از با ارزش ترین متاع زندگیشان یعنی جانشان گذشتند.

تو اون عکس چند فانوس را نشون میداد که كنار مزار شهدا گذاشته بودند .

 فانوسها مدرن شده بودند. یعنی بجای نفت و فیتیله، لامپ و سرپیچ داشتند .

 منو یاد فانوس هاي باغ طوطي در مجاور صحن حضرت عبدالعظيم ميانداخت همان باغي كه آن موقع ها حسابي باغ بود. قبر  ستارخان سردار ملي هنوز صاف و هم سطح نشده بود و با بلندي اي كه داشت درقسمت شمالي باغ به همه رخ مينمود. 

ياد فانوس هايي افتادم كه هرشب جمعه توسط پيرمردي روشن مي شد و  با شيشه هاي دود گرفته برسر هر قبر گذاشته ميشد كه بعد از آن تقريبا بوي نفت تمام باغ را فرا ميگرفت.

يادم رفت بگم  اون سالها يعني  پنجاه چند سال قبل تابستونا كاروان زيارت امام زاده هاي اطراف تهران به رياست بي بي خانم مادر بابام تقريبا هر شب جمعه بر پا بود. يكي از  اونجاها شاه عبدالعظيم بود كه با ماشين دودي كه ميگفتن در عهد شاه شهيد به وسيله ي بلژيكها راه اندازي شده بود ميرفتيم. همان ماشين دودي‌اي كه تقريبا پاي نيمي از بچه هاي پا خط را گرفته بود. آخه حتما بزرگتر ها ميدونند كار اون بچه ها اين بود بپرند و سوار قطار در حركت بشن  و برن روي سقف آن بازي كنند. يادم رفت بگم اين قطار از گارد ِ ماشين، پائين تر از ميدان شاه حركت ميكرد و ميرفت شهر ري تقريبا مقابل امام زاده عبداله . و براي رفتن به حرم بايد از بازاري كه  بوي كباب و ريحان و ماست كوزه اي بود رد ميشديم و به حكم بي بي خانم  زيارت را از بوسيدن درب ورودي صحن شروع ميكرديم (ما بچه ها هم بخاطر آبنبات قيچي ِ موقع برگشتن حتما بايد دستورات را مو به مو اجرا ميكرديم) تا برسيم به خود ضريح اون موقع ها زنونه مردونه نبود و همه دور ضريح ميگشتن و راز نياز ميكردند.

توي قسمت جنوب شرقي ضريح داخل يك سالن ِهشت گوشه، قبر ناصرالدين شاه بود كه مجسمه شاه كه از سنگ مرمر بود و شاه باسيبل هاي تابيدش و شمشير بدست رو به امام رضا خوابيده بود .

تازگيها كه به ياد اون روزها با اهل بيت رفته بوديم اونجا به هيچ وجه مثل اون موقع ها نبود. ضريح زنانه مردانه شده بود و از مجسمه شاه شهيد هم با آنهمه زيبائيش اثري نبود.

 نميدانم چرا؟ شما ميدانيد؟

 
  لینک دائم


 

خصوصي سازي ۲

 
شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٥

 بخاطر خيلي چيزاي دنيوي و اخروي ديگه نميشد جا زد وبگيم نخود نخود هركي بره خونه خود.  همه سهامداران جمع شديم ياعلي گفتيم و قرار شد با سرمايه خودمون كه خيلي زيادم نبود شروع كنيم .حالا بايد دنبال كار ميرفتيم  به هر اداره كلي سرزدم و گفتم برابر مصوبه دست اندركارن  بايد به ما بصورت تركه مناقصه باقيمت كارشناسي كار ارجاع كنيد. فرمودند در قانون معاملات شركتهاي دولتي اين موضوع نيامده است و بايد درمناقصه شركت كنيد. خلاصه ديگه آب پاكي رو ريختند رو دستمان يعني اگه ميخواهيد موفق شويد بايد بريد كاغذبازي رو ياد بگيريد اونم خيلي  خوب با تمام سوراخ سنبه هاش كه خدا را شکر خيلي  زود من توانستم توي اين قضيه اوستا بشم و  چند شبه ره چند ساله طي كنم.

 ولي چه فايده  با روزي حدود پانزده ساعت دويدن و كار كردن و گرو گذاشتن خانه هايمان براي گرفتن انواع ضمانت نامه نزد بانك درآمدمان بيشتر از حقوق كارمندي نشد و هر شب بايد خواب ضبط ضمانت نامه و به حراج رفتن خانه سهامداران محترم راببينم. جالب اينه كه من باز هم گول  مصوبه هاي گوناگون را ميخورم و هر روز در گرداب بخش خصوصي فرو ميرم. نمونش مصوبه وزارت محترم كار است كه تصويب كردند كه به ازای بكار گيري هر نفر مبلغ فلان قدر وام دراز مدت به شركتهاي خصوصي پرداخت ميشود. الان كه شركت تعاوني ما بيش از يكصد و سي نفر كاركن ثابت و اقماري دارد اگر شما ديناري گرفتيد ماهم گرفتيم و من باز خدا را شكر ميكنم كه تا بحال  توانستيم دخل و خرج كنيم و اگر شركت سودي هم داشته خرج ابزار الات و . . . كنيم .            

دراينجا بايد ازيك ضرب المثل استفاده كنم. حتما شنيديد كه ميگويند خرج كه از كيسه مهمان بود حاتم طایي شدن آسان بود. موضوع ازاين قرار است مسئولين محترم بدون اينكه خود از جيب هزينه اي كنند، نميدانم چگونه دستمزد كارگران را با احتساب بيمه ماليات پنجاه چند درصد بالا برده اند و از طرفي گفته ميشود بايد بخش خصوصي را حمايت كرد. شايد اين  هم نوعي حمايته كه من بعد از يازده سال  مسئول شركت خصوصي اونم ازنوع تعاونيش بودن، متوجه نميشم.

بازم براتون خيلي حرف دارم (اولش براي دل خوم) ولي بخاطر اون دوستي كه نوشته بود سريال تلويزيونيش نكنم ميذارمشون براي  يك موقع ديگه  اگه عمري بود.

 
  لینک دائم


 

خصوصي سازي۱

 
چهارشنبه ٥ مهر ،۱۳۸٥

بعد از سي و اندي سال كار كردن در صنعت مخابرات خودم رو آماده ميكردم كه بعد از بازنشته شدن جول و پلاس شخصيم و ور دارم برم ولايت پدري (كه خود پدر در زمان حياتش  كمتر از آنجا ياد ميكرد) اونجا شروع كنم بزندگي بدور از سر و صداي " شهري " كه تا  حدود صد و پنجاه سال پيش محل اختفاي سارقان جاده هاي منتهي به ري بود و بلطف چند پارچه آبادي شمالش مورد توجه شاه قاجار قرار گرفت و پايتخت شد، روزها صيفي كاري كنم و شبها كتاب بخونم  كتابهاي جديد و اونهاي كه خيلي وقت پيش  خونده بودمشون چون نميدونم امتحان كردين يك نوشته در هر برهه از زمان يك اثر خاص روي آدم ميذاره .

خوب بگذريم خيلي مقدمه چيني كردم بنا به پيشنهاد دوستان كه " تو هنوز جواني حيفه كوله بار تجربه را ببري بذاري گوشه كمد بيا اين جوون هايي كه دولت بخاطر ... داره بازخريد ميكنه دوره خودت جمع كن شركت تعاوني تشكيل بده و از امكاناتي كه دولت بمنظور حمايت بخش خصوصي  به تعاونيها ميده  استفاده كن و صواب دنيوي اخروي براي خودت  و جد و آبادت بخر " بعدِ دور هم جمع شدن تني چند از دوستان متخصص و چند ماه دويدن و گذراندن دوره هاي مختلف در وزارت تعاون  بالاخره شركت تعاوني . . . به ثبت رسيد با كلي اميد و  آرزويي سراغ امكانات دولتي رفتيم كه ديديم جا تره و بچه نيست . امكانات دولتي در اختيار وزارت تعاونه باونجا رفتيم و جسته و گريخته فهميديم امكانات مال تعاونيهاي چند منظور است كه به ثبت رسوندن آنها هم مال گروههاي خاصه!

 حالا ما مونديم و يك عده جوون كه شايد بحرف دوستان ازشغل دولتي منفك و بازخريد شدند ...

بذاريد بقيه شو بعدا براتون بنويسم چون ميترسم آخر هفته اي گريه تون دربياد .

 
  لینک دائم


 

ماه مبارك

 
دوشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٥

سلام

سلام بر رمضان ماه بهارقرآن بر ماه مطهر ماه شير خداعلي برمناديان سحر برروزه داران

فرارسيدن ماه عبادت برتمامي خداپرستان مبارك باد

تقريبا حدود پنجاه خورده اي ماه رمضان رابخاطر دارم ازآن موقع كه وقت سحروافطار صداي توپ ميآمد همان توپي كه ميگفتن دختراوخانوم هاي بي شوهر براي رسيدن به همسر دلخواهشان به آن دخيل مي بستن منكه نميدانم  شايد هم حاجت شان بر اورده مي شدتا بتوانند باقي عمرشان بسرش غر بزنند.

 واين همه تكنولوژي جورواجور پيداشان نشده بود مردم اين همه گرفتار شروع ماه مبارك ورويت هلال ماه شوال نبودن .

منكه ماه مبارك برام آنموقع شروع ميشد كه بابام بلندگوي يدكي راديو اندريا باطري استكاني كه چند سال پيشش به پانزده تومان خريده بود ميبرود پشتبوم نصب ميكردبراي پخش اذان سحرو افطار وازفرداش روزه كله گنجيشگي را بايدبامر آقاجون بزرگ  ميگرفتيم.

حالا با اين همه لوازم جور واجورو اين همه منجم آماتورو حرفه اي هرچه جلوتر ميريم شروع ماه روزه ونماز عيد فطر نامعلوم تر ميشه خدا عاقبت مارابااين جريانات ختم به خير كند

آمين . . .

 
  لینک دائم






وبلاگ فارسی

feed