خروسک
     
 

 

نگران شادی

 
یکشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٥

هنوز نتونستم ارتباط بین نقدینگی شرکت با اخلاق خودم را قطع کنم و فکر میکنم این ارتباط بواسطه تعهداتی است که دارم ، ولی اینو یاران من هنوز باهمه نزدیکی که بامن دارند درک نکرده اند و خودشان هم موجب کدورت میشوند. نمونه آن همین اتفاقات آخر اسفندماه بود که باعث شدکدورت را بسال نو ببریم .

موضوع از این قرار بود که مشکلات عدم پرداخت مطالبات شرکت توسط دست اندرکاران دولتی که بر خلاف شعار رهبران مملکت که باید با اجرای کامل اصل 44 مسئولیت های دولت به بخش خصوصی واگذار شود بطور ناخواسته ایجادکرده و میکنند شدیدا منو ترسانده بود که نکند شادی خریدشب عیدبرای خانواده کارکنان مهیا نشود و من بعنوان مسئول شرمنده همگی شوم.

که بازهم بلطف خداوند و تلاش دوستان تاحدودی رفع مشکل شد و شادی خرید شب را در چهره پسربچه یکی از کارکنان که بهمراه باباش آمده بود دفتر دیدم ویزدان را سپاس گفتم .

وامیدوارم در ساعات آخر سالی بایاران هم  رفع کدورت شود.

 

  

 

 
  لینک دائم


 

رخت عید

 
یکشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٥

   عید اومد و ما لختیم هرشب به بابا گفتیم     گفت بخرم به نیم خرم برای شب عیدت میخرم

این شعر تقریبا از شروع امتحانات ثلث دوم  ورد زبان بچه های دبستان اخوت در سالهای 37.38 بود روزای که تمام فکرشون این بود روزهای که امتحان نداشتن به هوای درس خوندن به مدرسه نرن وهمگی برن کوه سنگی بوته کنی و تهبه انواع ترقه وفشفه برای شب چهارشنبه سوری  همانروزا که خونه ها برای خونه تکونی از حالت عادی  طبیعی خارج میشد وکنترولی روی درس مشق  بچه ها نبود واونا روزا  هر آتیشی میخواستن می سوزوندن وشبها به ماش وعدس وگندومی که برای سبزه سر هفت سین  یا توی آب خیس شده بود یا لای پارچه پیچیده تا جونه بزنه ور میرفتن وگوششون ششدانگ به گفته های بابای خونه بود کی حرف خرید رخت عیدو میزنه .

یادمه محل خرید عید ما دراون سالها یا بازار ژاله بود یا کوچه یرلن من همیشه دوست داشتم بریم کوچه برلن ازجنرال مد کت شلوار آماده برام بخرن ولی این امر هیچ موقع تحقق پیدا نکرد و من مجبور بودم  همان کت شلواری که با پارچه اداره توسط محمود آقا در خیاطی مهر در چهارراه امیریه دوخته میشد بپوشم وهنوزم چشمم دنبال اون کت چهار خانه نخودی رنگ پشت ویترین سمت راست درورودی جنرال مد. 

اون روزا رخت عید من عبارت بود از یکی ازدو جفت کفش سالیانه و یکی یادوتا پیراهن که معمولادوخته خریداری میشد وعرقگیر وبیژاما که پارچه آن را میخریدن وزحمت دوختن آن را خاله فاطی ویا ایران جون میکشیدن.

 
  لینک دائم


 

یادنامه

 
دوشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٥

ساعت حوالی دو بعدازظهر روز پانزدهم اسفند سال هفتاد و دو و بیست چهارم ماه رمضان بود. توی حیاط اداره واقع در ابتدای خیابان شادمان با یکی ازدوستان گرم صحبت بودیم که صدای تلفن زنگ تلفن را شنیدم که به صدا درآمد. لحظه ای بعد آقای عظیمی (خدابیامرز) منو صدا کرد که آقا از منزل باشما کار دارند. آمدم نزدیک تلفن گوشی را که برداشتم صدای فرح بود که می گفت آقای آقائی همسایه آقاجون اینا زنگ زده و گفته که حال آقاجون به هم خورد، بیایید اینجا. من که شوکه شده بودم نمیدونم از کسی خداحافظی کردم یا نه. سوار بر ماشین، فوری خودم رو رسوندم خونه. چون فاصله شادمان تا شهرآرا زیاد نیست، خیلی زود رسیدم. تا در ساختمان را باز کردند دیدم فرح، سیما و سیامک سه تایی به خط ایستادند و چشماشان گریان است. گفتم چی شده؟ که بلافاصله سیما گفت آقای آقایی زنگ زده و گقته آقاجون فوت کرده. من فقط صورت سیما را در زمان گفتن این جمله یادمه و صحنه بعدی که بیاد دارم آقام بود که رو به قبله توی پذیرای خونه شون خوابیده بود و ملافه سفیدی روش کشیده بودند .

بله خبر درست بود. من دیگه نه تنها پدر نداشتم بلکه رفیق و رهنمای خودم را هم ازدست داده بودم و او بدون هیچ مقدمه ای راه رفتنی را رفته بود.

چیزی که ظرف این سیزده سال نتوانسته ام بفهمم اینکه آنروز کذایی من فاصله ی  شهرآرا تا میدان محسنی تا  طبقه چهارم خونه آقام اینها رو چطور رفتم.

امروز که برای سیزدهمین بار، به مناسبت سالگرد ازدست دادنش، رفته بودم سرمزارش، تمام وقایع آن ایام درست مثل یک فیلم سینمایی برام به نمایش در اومد. ازصدای زنگ توی اداره تا مراسم خواندن تلقین توسط مداح مراسم تدفین.

 

 

 
  لینک دائم






وبلاگ فارسی

feed