خروسک
     
 

 

هم اسم

 
سه‌شنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٥

تا حالا شده با هم اسم و فامیل خودتان برخورد کنید؟

بعد از چند روز که کمی زودتر رسیده بودم خانه سری به وبلاگم زدم. متوجه شدم هم اسم و فامیل وبلاگ نویسی دارم که برام کامنت گذاشته!

یه جوری شدم، برای اینکه بیشتر ازش بدانم  سری زدم به وبلاگش متوجه شدم خیلی وقته مینویسه. دراین جا هم از ایشان میخواهم که از خودشان بیشتر بنویسند.

آدرس وبلاگ هم اسمم اینه  :   http://www.bitab.blogfa.com

 

 
  لینک دائم


 

مهمان یا سفرای ...

 
سه‌شنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٥

 

 من که نمیدونم چه خبره؟

 ظرف این یکی دو هفته‌ی  اخیر، سران کشور های همسایه برای یکی دو ساعت هم که شده یه سری می آیند تهران و با مقامات بلند پایه کشورمان دیدار تازه می کنند و فوری برمیگردند خونه شون. تعدادی ازآنها که اسم یا شغلشان یادم است دبیر امنیت ملی کشورهای دوست، عربستان و روسیه، آقای عبدالعزیز حکیم و پرویز مشرف ازکشورهای برادر، عراق و پاکستان و....

 راستی شما هم نمیدانید چه خبره؟     

 
  لینک دائم


 

اولین خاصیت تحریم

 
جمعه ٦ بهمن ،۱۳۸٥

بنا به دعوتنامه ای که از استرالیا آ مده بود قرار شد آقای ... باتفاق سه تن ازدوستان همکار یک ماهی راهی آن دیار شوند.

عیال آقای ...که ایشان هم کار علمی میکنند برنامه خودشان را طوری تنظیم کردند که  مسافرت هندوستان را درزمان نبودن همسرشان بروند.

روی این برنامه ها هر دو مشغول تهیه وسائل سفر شدند و از بخت خوش مقدر شد که خانم دو روز زوتر به دیار هند پرواز کنند. روز حرکت خانم فرا رسید و او رفت ولی از ویزا ی آقا خبری نبود. بامید اینکه خواهد آمد، مرد چند روزی را درخانه بدون همسر گذراند. در نهایت به دلیل ندان ویزا،  رفتن آقای ... به استرالیا منتفی شد و چون ایشان در اینجا تنها شده بود تصمیم گرفت برود هند و بخواست خدا کار ویزای هند برای ایشان هم سریع درست شد و او هم راهی آنجا شد و الباقی یک ماه را در دیار گاو پرستان درکنار هم بودند.

پس نتیجه میگریم اولین مرحله تحریم که شامل عدم صدور روادید برای اهل علم است که تحصیلاتشان  گرایش  هسته ای هم نیست، بدلیل بی سوادی بعضی از مسئولین روادید در کشور کانگورها، بنفع همسران جوان که دوری از یکدیگر برایشان مشکل است خواهد بود.

      

 
  لینک دائم


 

ميترسم

 
چهارشنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٥

سلام به همه دوستان

باتمام تلاشی که میکنم نمیدونم که چرا مدتی است که از آینده میترسم. تو این پنجاه و ... سالی که خودم را می شناسم  این حالت برام پیش نیامده بود.  هر روز منتظر خبر بدی هستم. شاید از من بعید باشه. از منی که سن و سالی ازم گذشته و خاطرات ِ

 قبل از انقلاب و دوره انقلاب و روزهای اول جنگ که مردم جنگ ندیده از ترس هواپیما های عراقی پشت پنجرها پتو  آویزان میکردند تا نور شمع ازخانه بیرون نرود و چراغها جلوی ماشینشان را رنگ آبی میکردند تا نورش از آسمان دیده نشود و تخلیه چند ساعته شهر ایلام ازترس بمباران صدام که در تلویزیون بغداد اولتیماتوم داده بود و دیدن زنی در آن شهر که کلیه لوازم زندگیش که شامل یک زیلو و یک چراغ والور و چند تکه خنزر، پنزر رو با یک فرغون که چرخش کم باد بود داشت به بیرون شهر میبرد و زنان وکودکانی که ازترس موج انفجار راکت های عراقی در داخل گود کابل کشی دراز کشیده بودند و.... را دیدم؛ ولی چکار کنم میترسم.        

 
  لینک دائم






وبلاگ فارسی

feed