خروسک
     
 

 

سسلام دوستان

 
یکشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٧

سلام.

شش‌ ماهیه که به دلایل زیاد، چیزی ننوشتم. راستش رو بخواهید دلم برای نوشتن تنگ شده ولی گرفتاری‌های بخش خصوصی و رویای دیدن دو مسافر کوچولو تو این مدت تمام فکر و دکرم رو به خودشون مشغول کرده. بخش خصوصی که با مشکلات خودش هر روز عرصه را برای ادامه دادن راهش تنگ‌تر می‌کنه. ترسم از اینه که مجبور بشم یه جوری جمع‌ و جورش کنم که امیدوارم به یاری خداوند متعال نه تنها برای خودم بلکه برای ششصد هفتصد نفری به طور مستقیم و غیر مستقیم سر سفره‌ی این شرکت نان می‌خورند، این اتفاق نیفته و از این بره‌ی زمانی به سلامت بگذریم، برهه‌ی زمانی‌ای که هیچ تضمینی برای سرمایه‌گذاری هرچهقدر ناچیز یا کلان وجود ندارد.

از مسافر کوچولو‌ها براتون بگم. نمی‌دونم کدوم از خواننده‌ها خداوند این سعادت رو بهش داده که بتونه تولد نوه‌هاش رو ببینه. البته دو سه هفته مونده که این سعادت نسیب من بشه. لابد می‌پرسید که می‌گم مسافر کوچولوها. آخه اونا دو قلو اند! و برابر نظریه‌ی دکتر سونوگراف، دوتا شون هم دخترند، هرچند که سه چهار هفته‌ایه که خانم دکتر می‌گه شاید یکیَ‌‌شون پسر باشه. ولی من که می‌گم هر چی می‌خوان باشند باشند، خودشون و مامانشون سالم باشند و بتونن انسان‌های خوبی برای جامعه باشند. یا خلاصه‌تر بگم :«آدم باشند».

 

حالا شما فکر می‌کنید چه جوری می‌شه فهمید این مسافر کوچولو‌ها دخترند یا پسر؟ یا به نظر شما چی هستند؟

 
  لینک دائم


 

بازگشت از مهمانی خدا 5

 
دوشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٦

چند روزی است که از مهمانی برگشته‍­ام . ولی دلم هنوز اسیر سرزمینی است که می­گویند در جبل الرحمه­ی عرفاتش حضرت آدم ابوالبشر و حواء پس از اعتراف به انجام گناه در بهشت به هم می­رسند. 

در روز عرفه آدمی ناخواسته از عالم مادی جدا شده و به گناهان گذشته اعتراف و از خالق طلب بخشایش می­کند و زمان وقوف در مشعرش که روز محشر را مجسم می­کند و انسان خود را در پیشگاه خداوند منتظر رسیدگی به عملکردش می­بیند و احساس پیداکردن شعور معنوی بیشتر به انسان دست می­دهد و بیشتر به روز حسابرسی می­اندیشد و برای امان ماندن از وسوسه های نفس خویش در زمانی که دارد رمی جمر می­کند سنگ ر ا با چنان نیرویی پرتاب می­کند و ا... اکبر می­گوید که مشخص است دارد کلیه پلیدی های روح و جسمش را سنگسار می­کند تا دوباره مثل روز تولد پاک و منزه گردد .

وای از طواف به دور کعبه که از خود بیخود می­شوی ، زمانی که حس کنی داری جای پای پیامبرانی که با رسالتشان به بشر راه انسان بودن و زندگی کردن را آموخته اند راه می­روی و طواف می­کنی و زمانی که پشت مقام ابراهیم نماز می­خوانی حس خواهی کرد آن حضرت را می­بینی روبروی آن ایستاده و با کمک پسرش اسماعیل دارند خانه کعبه را تجدید بنا می­کنند . (چون ساخت اولیه آن را به حضرت آدم  نسبت می­دهند).

یا زمانی که در دالان صفا و مروه داری سعی می­کنی ، مادری را می­بینی که به دنبال آب برای طفلش با دیدن سراب از کوه صفا به طرف کوه مروه و از مروه به طرف صفا می­دود تا زمانیکه زم زم از زیر پای پسرش اسماعیل می­جوشد و تا به حال جاری است و به شهر مکه جان می­دهد.

می­گویند تماشای خانه خدا دارای ثواب است. من آن ثواب را حس کردم و آن زمانی بود که از طبقه سوم مسجدالحرام ناخودآگاه به خانه کعبه زل زده بودم و به عظمتی که خداوند به این خانه چند ده متری داده که در هر شبانه روز تعداد زیادی از یک میلیارد و اندی مسلمان هفده بار رو به آن ایستاده و بانمازخواندن خدای بزرگ را ستایش می کنند .

از همان بالا بود که نظاره­گر ارکان کعبه بودم و از طرف مقام ابراهیم بود که رکن حجرالاسود را می­دیدم. سرگذشت آن سنگ آسمانی را مرور کردم که شاهد چه اتفاقاتی بوده است و سفیدی آن بر اثر عملکرد فرزندان آدم کبود شده است و زمانی در بدترین جای ممکن نهادنش و زمانی دیگر در جایی نصب شده که مسلمین دنیا آرزوی زیارت آن را دارند  .

و یا رکن یمانی یا مستجاره که گفته شده زیارت آن گناهان آدم را پاک می­کند و در کنار آن درب دوم کعبه قرار داشته که گفته شده فاطمه بنت اسد از آن در وارد خانه کعبه شد و امام علی را به دنیا آورده است .

و رکن شامی که در راستای باب الزیاده قراردارد و رکن عراقی که در راستای باب النبی است. و حجر اسماعیل که در حد فاصله رکن شامی و عراقی قرار دارد و ناودان خانه کعبه بر آن می­ریزد و بعد از تجدید بنای کعبه محل زندگی هاجر و پسرش اسماعیل بوده و اسماعیل مادرش را پس از مرگ در آنجا دفن کرده و به خاطر اینکه کسی روی از روی مزار مادرش رد نشود دیوار هلالی را ساخته که هنوز پابرجا است وحضرت اسماعیل هم پس ازمرگ در آنجا دفن شده اند.

 1441 سال است که بصورت میانگین حداقل روزی پنجاه نفر از راه نفس گیر کوه جبل النور بالا می­روند تا مقدس ترین غار دنیا, حرا را زیارت کنند و در مکان راز و نیاز رسول ا... با خداوند و محل نزول پنج آیه آغازین سوره علق ((اقرا باسم ربک الذی خلق و...)) دو رکعت نماز بخوانند . من در حیرتم در آن زمان که رسول ا... روزهای متوالی درآنجا وقوف می­کردند چگونه خانمی با سن و سالی بیش از چهل سال حداقل یکی دو روز در میان این راه صعب العبور را طی می­کردند تا به همسر گرامیشان نان و آب برسانند.

باید بنویسم این بار پلکان واقع در کوه ثور را به این امید بالا میرفتم که شاید بتوانم در مدخل غار ثور کبوتری که برای رد گم کردن تعقیب کنندگان رسول ا... روی تخم هایش نشسته بود و با دیدن آنان به پرواز آمد را  ببینم و یا اثری از تارعنکبوت آن زمان ببینم و سعادت آنرا داشته باشم در محلی که پیغمبر نماز خوانده نماز شکر بخوانم، ولی درآنجا نه از کبوتر خبری بود و نه اثری از تار عنکبوت، فقط محراب نماز بود و بس.     

  

 

 

 

 
  لینک دائم


 

مهمان خدا (4)

 
یکشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٦

سلام

یواش یواش داره روز موعود فرا میرسه و باید چمدان ها را بست ، آری روز سه شنبه آنها را باید تحویل رئیس کاروان داد ، نمیدانم که چرا هرچه به روز پرواز نزدیک میشم یاد خسی درمیقات آل احمد میافتم . خودم را همان خسی حس میکنم  که باید در جفه محرم شوم وراهی دیار وحی گردم  ترسم زیاد تر میشه ، راستی من چه کرده ام که این افتخار نصیبم شده است خودم حیرانم .

 همش فکر میکنم این هم یک امتحانه اونم آزمونی که ممتحنش خدا هست و برای همین ترس بر من چیره میشه . و دلم میخواد زودتر پرواز کنم و به صحنه امتحان وارد شم تا با سپاس از خالق کعبه ، مناسک عمره تمتع و حج تمتع را بدون اینکه بافلسفه آن بطور کامل آشنا باشم  به رسم معصومین انجام دهم و بعنوان (حاجی) که زیاد باب دلم نیست مفتخر شوم و تا آخر عمر آنرا یدک بکشم .

 

 
  لینک دائم


 

وین

 
دوشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٦

 

سلام

در پی اتفاقاتی که در چند روز گذشته برام افتاد ناخواسته موفق شدم کلیسای هفتصد ساله استفان و بخشهای از پایتخت موسیقی دنیا را دریک روز ببینم و زیر مجسمه یکی از نوابغ موسیقی دنیا موزارت در پارک موزه وین و پشت دربسته اپرای بزرگ وین و . . . عکسهای یادگاری بگیرم و از موزه ملل آنجا دیدن کنم .

دیدن وین مرا یاد سن پترزبوگ (لنینگراد) روسیه انداخت ، به راستی که این دو شهر تماما موزه است که باید فرصت داشت تمام خیابان ها و کوچه پس کوچه های آنها گشت و به هنر بکار رفته در آنها آفرین گفت .




کلیسای استفان با قدمت هفتصد ساله


اپرای بزرگ وین


مجسمه موزارت


موزه وین

 
  لینک دائم


 

مهمان خدا ۳

 
پنجشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٦

سلام زندگی جبر است یا اختیار؟

 تو این شش دهه زندگیم بارها به من ثابت شده زندگی جبر است نه اختیار !

 آخرین بار اون اتفاقی بود که چند روز پیش برام اتفاق افتاد . درست در زمانی که بخاطر اینکه بنا به دعوت خداوند عازم سرزمین وحی هستم  و کلیه برنامه های از قبل تنظیم شده ی من و دوستان بهم خورد و گفته شد که بین سفر اروپا و سفر حج یکی راباید انتخاب کنم  (قبلانوشتم) ، من هم بات وجه باینکه سفر اروپا دیدارخواهر و برادرانم و یکی از د ویادگار پدرم یعنی عمو م اهل بیتش بود در نتیجه سفر به سرزمین وحی را انتخاب کردم  و کلیه برنامه هایم را لغو کردم و بلیط های خریداری شده هم باطل شد ودوستان بدون من راهی شدند و برای من افسوس ماند که یک اتفاق ورق را برگرداند .

 نامه خواهرم که در آن از برنامه های تنظیم شده او که بهم خورده بود نوشته بود مرا دگرگون کرد و باعث شد که ازمسئول گروه حج( رئیس کاروان ) خواهش کنم که با یک هفته تاخیر پاسپورت مرا بگیرند که جواب موافقت ایشان یکی از بهترین موافقت های بود که با نظر من میشد . خدا را شکر کردم  و بیدرنگ مجدد سریعا سور و سات سفر یک هفته ای که سه روز آن را در راه بودم  جور شد و  چون من بخاطر نبودن بلیط پرواز مستقیم مجبور شدم از طریق وین راهی استکهلم بشم و بعد از سه روز بای ک پرواز غیر معمول برای یکروز توقف به هامبورگ برم و ازآنجا دوباره ازطریق وین برگردم تا در روز مقرر بتوانم پاسپورت را برای گرفتن ویزای عربستان تحویل بدم .

این اتفاق سبب شد که درست مثل یک رویا عزیزانم را ببینم و راستش را بخواهید فکر میکنم که آن یک هفته را درخواب بوده ام و اصلادلم نمیخواهد از خوابم که خیلی هم دیدنی بود فعلا حرفی بزنم فقط در نظرم به این فکر می کنم که زندگی جبری است نه اختیاری !

 
  لینک دائم


 

مهمان خدا ۲

 
یکشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٦

سلام

 نمیدانم خوشحال باشم یا غمگین.برابربرنامه تنظیم شده قراربودازتاریخ ۲/۸/۸۶تاروز ۱۵/۸/۸۶با تنی چند از دوستان برای دیدن نمایشگاه به چند کشور اورپائی مسافرت کنیم و من هم دراین مسافرت دیداری کوتاه از بستگانم درآلمان و سوئد داشته باشم و برای حداکثر استفاده از زمان سفارش خرید بلیط هامبورگ به استکهلم را به مجید (پسر عمو ) و استکهلم به بارسلون  را به خواهرم زیبا داده بودم که آنها هم محبت کردن و بلیط هارا خریدن و برای آن دو سه روز کلی برنامه گذاشتن  ...

اما امروز با خبر شدم که باید درتاریخ ۲۷/۷/۸۶حتما پاسپورت مو جهت اخذ ویزای عربستان تحویل سازمان حج و زیارت نمایم ؛ حالا مانده ام معطل برم اروپا یا که دعوت خداوند را لبیک بگویم و راهی دیار وحی شوم و  با توجه به مشکلاتی که اخذ ویزای شینگن برای دوستان داشته از آنها  بخواهم که جای مرا در دیار کفر خالی کنند و بلیط های تهران دوسلدرف و ... را کنسل نمایم و از زیبا و مجید عذرخواهی کنم و آرزوی دیدار کسانی که دلم برایشان تنگ شده را در آینده نزدیک به دلم  و عده بدم !

 چه میدانم اینهم از کار های اوستا کریمه دیگه ... !

 
  لینک دائم


 

مهمان خدا

 
شنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٦

نیمدونم ازکدام یک از کارهام مورد رضایت خدا قرار گرفته که بازم منو بخونش دعوت کرده ، منی که تا سی چهل روز پیش اصلا توفکر رفتن حج نبودم به یک باره همه کارها ردیف شد که امسال درزمره مهمانهای خانه خدا باشم . راستی من که تو کارهای اوستا کریم مونده ام کسانی را میشناسم چندسالی است که آرزوی رفتن به حج تمتع را دارند ولی تابحال قسمتشان نشده ولی من بیک باره خیلی راحت راهی دیار وحی هستم  وحسابی مشغول کارهای مقدماتی آن هستم وفقط میتونم بگم خدایا شکرت،

دراین باره خیلی نوشتنی دارم که باید بنویسم ازکلاسهای روز جمعه ها درمسجد باب الحوائج گرفته تاپاس کردن یکی از  درس آن کلاسها که خواندن نماز درحضور روحانی کاروان و...

 
  لینک دائم


 

سالگرد

 
جمعه ٢٠ مهر ،۱۳۸٦

حلول ماه شوال وعید سعید فطررا به تمام روزه داران تبریک میگویم  

امید وارم که همه خواننده گان این نوشته ها هرچه زودتر برسند به سن بالای پنجاه سالگی  تا ببیند سرعت گذر عمر چقدر سریع است مثل اینکه در قسمت انتهای بزرگ راه زندگی از دوربینهای کنترل سرعت خبر ی نیست ، چیزی که منو بیاد این حرکت انداخت شب عید فطر است یادم میاد پارسال که همه تو فکر این بودن که آیا امشب آقایان هلال ماه را خواهند دید یا نه ، من و سامان مشغول راه اندازی این وبلاگ بودیم ، و اولین نوشته من هم تبریک عید سعید فطر بود و به عبارت دیگر  امشب سالگرد وبلاگ منه البته بسال قمری و گرنه شناسنامه وبلاگ من در تاریخ سی مهر ماه هشتاد وپنج صادر شده است  .

باید از کلیه دوستانی که محبت کردن و در این یک سال سری به این سرای مجازی زدند تشکر کنم و آرزو دارم که خداوند امکان نوشتن در سالهای بعد را نیز به من بدهد .

 
  لینک دائم


 

عکس

 
جمعه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٦

راستی که شهریور ماه امسال خیلی برای من جالب وخاطر برانگیز بود اون از گرامافونی که بچه­ها برام کادو تولد خریدند که منو برد به سالهای قبل از دبستانم، و دیشب که  به دعوت یکی از بستگان نزدیک مادری (به دلیل اینکه ایشان در ایران نبوند کمتر دیده بودمشان)، افطار رفتیم منزل آنها. بعد از صرف افطار و حرفهای روزمره، بدون مقدمه ایشان بسته کادویی را به من دادند که در وحلهء  اول فکر کردم کتاب است ولی سریعا فکرم عوض شد. نمی دانم چطور فهمیدم باید عکس مادرم باشد، مادری که من در سن دو یا سه سالگی از دست داده ام  و هیچ تصوری از ایشان نداشتم  جز  عکس دو نفری که باخواهرشان انداخته بودند.

 عکس ِ دیشب عکس بزرگ شده از روی عکس کارنامه یا یک کارتی مشابه آن است که در قابی زیبا جا گرفته و تاریخ و شماره شناسنامه پشت عکس که باید خط مادرم باشه برام خیلی جالب بود. به حدی که ناخود آگاه قطرات اشک را روی گونه های خود احساس کردم و چندین بار از آن خانم تشکر کردم. نمیدونم چرا دوست دارم این عکس را تکثیر کنم  به همه نشون بدم، لابد بعضی ها خواهند گفت چه ندید بدید. آره من ندید بدیدم؛ آخه من هنوز در سن پنجاه و نه سالگی دوست دارم مادر داشته باشم.

 


 
  لینک دائم


 

گذر عمر

 
پنجشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٦

نمیدونم که چرا خیلی ها از اینکه همه ساله به عدد سنشان اضافه میشه کمی دلخور میشن با توجه باینکه این موضوع را میشه توی جملاتشان فهمید ولی منکر آن هستند.

برای من عمری که پشت سر گذاشتم مثل یک تابلو نقاشی بزرگیه که هرسالش درای مناظر زیبای است فقط کافیه در فکر خودم برگردم به سالیان قبل مثلا بسال 1335 که من هفت سالم بود و الان دارم اون صحنه رو میبینم که با مرضیه خانم رفتیم میدان چهارصد دستگاه که توی بهداری اداره فرهنگ (آموزش وپرورش قدیم) واکسن آبله بزنم آخه برای رفتن بمدرسه باید واکسن آبله میزدیم یا روز اول مهر اون سال که قرار شد من باعباس خاله فاطی برم مدرسه اخه اسم من رو تو مدرسه او نوشته بودن یا دارم خودمو درساعت 5/7 صبح روز 24 آبان سال 1348 روی نیمکت های ورزشگاه فرح سابق (حیدرنیا فعلی ) میبینم که منتظریم که تکلیف سربازیم چی میشه ، یا ساعت 11صبح روز 16/7/1352 را میبینم که بعد از خرید بلیط اتوبوس بندرعباس باتفاق امیر برادر احمد خدا بیآمرز رفتیم تلفن خانه که ساعت ورودم را به بندر عباس باطلاع حمید برسونم  و دارم میبینم که فرح خانم عیال بنده که اون موقع فقط همکار راه دور من بود ، داره از راهرو ادارشون میاد بطرف من که ازش خواهش کنم شماره بندر عباس را برام خارج از نوبت بگیره ، و یاروز 20/6/1354 را دارم میبینم که خونه مادر فرح مشغول خوردن ناهار بودیم که فرح خانم علائم بچه آوردن درش ظاهر شد (باصطلاح قدیمی ها دردش گرفت)و دارم خودمو شب همانروز توی راهرو بیمارستان نامداران میبینم که منتظر متولد شدن دختر خوبم هستم (البته بعدا مشخص شد دختره) و یاد دلشوره ای که درشروع نیمه دوم اردیبهشت سال 1359از تاخیره بدنیا آمدن پسر عزیزم  بما دست داده بود تا بعداز ظهرروز 19/2/1359  ازپشت شیشه اتاق اطفال بیمارستان آپادانا منو عمو سعید داشتیم سیامک را تماشا میکردیم که بعلت تاخیر در تولد پوستش چروکیده شده بود، و یاد قیل وقال جلوی روزنامه اطلاعات درتاریخ22/6/1372 که قراربود اسامی قبولی کنکور سراسری رااعلام کند، و صحنه دیدن بدن آقام که بر اثر سکته دقایق پیش بسرای باقی شتافته بود که برام اصلا قابل قبول نبود و نیست و دیدن منظره خانه کعبه از غار حرا درسحر روز 31/2/1382 و یاد های فراوان دیگر که گذشته انسان را رقم میزنند و دیدن آنها درخیال از زیباترین دیدنیهاست.       

 

 
  لینک دائم






وبلاگ فارسی

feed